روز نهم محرم
السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع اللّه و لرسوله و لاميرالمومنين...اشهد انك قتلت مظلوما
تاسوعا روز باب الحوائج عباس ابن على عليه السلام است.
يا باب الحوائج! يا كاشف الكرب عن وجه الحسين اكشف كربى بحق اخيك الحسين

روضه قمر بنى هاشم عليه السلام
از زمانى كه بدنيا آمده است ام البنين (س) قنداقه‏ اش را پيش عزيزانش آورد على عليه السلام اسم او را عباس ناميد (شجاع - دلير - قهرمان)
در ايام كودكى آقا اميرالمومنين عليه السلام بسيار دستهاى عباس عليه السلام را مى ‏بوسيد و... ام‏ البنين (س)، حضرت زينب(س)امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و همه اهل خانه به گريه مى ‏افتادند. آنقدر آقا زيبا بود كه از فرط زيبايى به قمر بنى هاشم مشهور شد. (ماه مدينه) امام صادق عليه السلام در چنين روزى بسيار گريه مى ‏كرد و مى ‏فرمود: تاسوعا، روزى است كه اطراف جد ما را گرفتند، او و اصحابش را محاصره كردند و...
(حدود دوازده هزار نفر )مجموع قول همه تاريخ نويسان( از لشكر دشمن آمدند كربلا(3). از روزى كه كاروان حسينى وارد كربلا شدند، پرچم علمدارى عباس‏ عليه السلام بالاى خيمه ‏ها نصب شده است.
تا موقعى كه اين پرچم بلند بود هيچكس جرأت نداشت كه چشم طمع نسبت به خيمه ‏ها نمايد(4). همه زن و بچه ‏ها با وجود عباس عليه السلام خوشحال بودند.

اجازه گرفتن قمربنى ‏هاشم عليه السلام از ابى عبدالله عليه السلام
بعد از آنكه همه بنى هاشم و اصحاب در روز عاشورا به درجه رفيع شهادت نائل شدند. آمد مقابل ابى عبدالله با ادب و احترام، عرض كرد:
آقا جان! مولاى من! سيدى اجازه بده تا به ميدان بروم و جانم را فدايت كنم و... تا اين جمله را گفت، كانّه بغض آقا تركيد و شروع به گريه كردن كرد (با صداى بلند گريه كرد) فرمود: عباسم! تو علمدار منى، تو مير و سالار منى، تو اميد و پشت و پناه منى، تو اميد خيمه‏ هاى منى، بنفسى انت، انت صاحب لوايى. عرض كرد: آقا جان! سينه ‏ام تنگى مى ‏كند و... به هر سختى بود امام عليه السلام اجازه دادند. عباس عليه السلام مشك آب را برداشت به طرف نهر علقمه راه نخلستان را انتخاب كرد. به نهر علقمه رسيد و ارد آب شد مشك را پر از آب كرد. تشنگى او را بى تاب كرد. نگاهى به آب، آب به روى آب ريخت تا آب را به خيمه نرسانم تا مولايم آب نخورد من هم آب نمى ‏نوشم به طرف خيمه حركت كرد چهار هزار تيرانداز داخل نخلستان كمين كردند. تا آقا را ديدند تيرها را رها كردند. بدن آقا تير باران شد. يك تير به چشم آقا اصابت كرد جنگ نمايانى كرد دشمن از عباس واهمه دارد. آرزوى على عليه السلام در داشتن فرزندى شجاع در عباس تحقق پيدا كرده بود او را محاصره كردند. نگران مشك آب است كه آب را به خيمه برساند دست عباس را جدا كردند )و الله ان قطعطمو يمينى انى اُحامى ابداً عن دينى)
كلاه خود، از سر آقا افتاد يك نانجيب چنان با عمود آهنى بر فرق آقا زد آقا از بالاى اسب به روى زمين افتاد و صدا زد يا اخا ادرك اخا (5).
***
سخن امام حسين
كشتند اكبرم را
شبه پيمبرم را
اكبرم برخيز، من پدر هستم
از غم مرگت خون جگر هستم
اى گل پرپر من
على اكبر من
واى على اصغرم
نور دو ديده ترم
اصغر من كى به زبان آمده
حرمله با تير و كمان آمده
مى ‏زنيد تير سه شعبه به گلوى پسرم
به خدا من پدرم
خون شد از داغ على اصغركودك‏ جگرم
به خدا من پدرم
كبوتر آل عبا كشته شد
غنچه باغ كربلا كشته شد
اى گل پرپر من
على اصغر من
روى دست شاه دين،
شش ماهه پرپر ميزند
مادرش در خيمه گه
بر سينه و سر مى ‏زند
رقيه خون شد دلم
خرابه شد منزلم
كوفه ميا حسين جان
كوفه وفا ندارد
گلان باغ مسلم شدند قربان مولا
به دشت كربلائى شدند مهمان مولا
يتيم حسنم واى
گل ياسمنم واى
عمو شنو فغان من
شكسته استخوان من
آسمان مجتبى شد بى ستاره ‏اى خدا
پيكر عبداللهش شد پاره پاره ‏اى خدا
غريب مدينه كشته شده سكينه
كشته زهر كينه بيا تو از مدينه

حضرت اباالفضل
علمدارم، چه غم دارم، گر از دستم علم افتد
مباد از دفتر عشقت كه نام من قلم افتد
خداى كعبه جز رويت نداده قبله‏اى يادم
نماز آخر بود، به صد سجده افتادم
حسين من، ضياء هر دو عين من
شها شرط وفادارى اگر بر جا نياوردم
كمك كن تاكه برخيزم دوباره دور تو گردم
در اين غوغاى بى آبى كه خشكيده همه لبها
به امر تو شدم سقا، منم عبد و تويى مولا
ابوفاضل، اباالفضل
نه آن طاقت كه برگردم و نه بر جايت كه بگذارم
نبوده تا كه جسمت را ز روى خاك بردارم
الا اى مونس تنهايى‏ام در بين دشمنها
چگونه در ميان دشمنان تنهات بگذارم
مخور غم گر قيامت متصل گرديده بر سجده
كه پيش تير دشمن من ركوعش را به جا آوردم
(ابوفاضل ابوالفضل)
(أخا ادرك أخا)

حضرت اباالفضل
گرچه پا از حد برون بگذاشتم
احترام مادرت را داشتم
بى نصيب از وادى طورم مكن
جان زهرا از خودت دورم مكن
دوست دارم بهر تو غوغاكنم
نوكرى اكبر ليلا كنم
دوست دارم غرق احساسم كنى
دست بوس، دست عباسم كنى
دوست دارم در رهت بى سر شوم
دوره گردان على اصغر شوم
جان طفلان تو جان زينب
از سر تقصير من بگذر حسين

ماه بنى هاشم
از مى ساقى دل سينه رو شيدا مى ‏كنم
يا ابوالفضل مى‏گم و هر گره رو وا مى ‏كنم
گل من آى شيعه‏ ها حيدرى و فاطميه
دلبر من تو جهان ماه بنى هاشميه
همه جا، جار مى‏ زنم با اين نداى منجلى
آخر معرفته، حضرت عباس على
شاه صفين اگر مالك اشتر دارد
خسرو ماريه عباس دلاور دارد
يا ابوالفضل حسين بن على دانى كيست
مصطفى يى كه خود حيدر ديگر دارد

يل يلان
بر حسين باشد سپاهى
بر سپاهش مير و شاهى
مسير و شاهى همچو ماهى
ماه لشكر يا ابوالفضل
در وفا استاد اعظم
كوه غيرت شاه علقم
باب حاجاتى به عالم
ذوالفقارى يا ابوالفضل

باب الحسين اباالفضل
ياس را احساس معنا مى ‏كند
عشق را عباس زيبا مى‏ كند
آب را لب تشنگان دانند چيست
عشق مجنون را چو ليلا مى ‏كند
روزگارى شامل فضلى شدم
ريزه خوار سفره و بزمى شدم
آن زمانى كه خدا دستم گرفت
شكراللَّه من اباالفضلى شدم

اباالفضل
يه عمره به عشق تو، بى قرار و اسيرم
نوكرت هستم حسين، تويى شاه و اميرم
عشق تو از كودكى مولا درس عشقمه
مجلس عزات حسين جنّت و بهشتمه

يابن الزهرا مددى
عرق سينه زنات قبله تو هستى مى ‏ده
چايى مجلس تو به دلم مستى مى‏ ده
كفشاى پاى روضه ‏هات تا نيگاهم مى ‏كنن
با يكى اشاره ‏شون پادشاهم مى‏ كنن
آقا چادر سياه روضه ‏هات تاج شاهنشاهيه
با تو بودن يا حسين عين پادشاهيه
با دو دست حيدرى دردم رو شفا بده
بين خوبات آقاجون به منم يه جا بده

افسوس
افسوس بسى گناه كردم
بر آب روان نگاه كردم
هرچند كه آب را نخوردم
كف در خُنكاى آب بُردم
اين دست ز تن بريده بادا
از حدقه برون دو ديده بادا
كفاره‏ى لمس آب اينست
خوش باش كه عاشقى همين است(ياحسين)
وقتى كه من ادرك اخا شنيدم
كاشكى مى ‏ديدى عباس ز غم چيا كشيدم
تو راه، دو تا غرق به خون، دست بريده ديدم
رو خاك، ميون صحرا مشك دريده ديدم
چشمتو، واكن و ببين حسين پيشت نشسته
داغ جگر سوز تو پشت منو شكسته

اِنكَسَر ظهرى (كمرم شكست)
ساقى با وفايى
كه مثل گل فسردى
تو بين آب بودى و
يه جرعه آب نخوردى
پناه خواهر من
يگانه خواهر من
مى‏دونى چى مى‏آرن
بعد تو بر سر من
جون حسين بلند شو
حرم به غم اسيره
رُباب، داده پيغام
بچه ‏ام داره مى‏ ميره
راضى نشو راضى نشو دشمنا به اشك من بخندند
اينا مى ‏خوان دستاى زينبمو ببندند

***
داده پيغام تو را دختر من
دختر كوچك و غم پرور من
گر نشد آب ميسر گردد
گو عمو خود به حرم برگردد
ما كى ز عدو مى‏ خواهيم
ما در اين دشت عمو مى ‏خواهيم

واى مادرم
حسين مى گه، تو كوچه ‏ها
حسن مى ‏گه توكوچه‏ ها
فضّه مى ‏گه تو كوچه ‏ها
مهدى مى‏ گه تو كوچه‏ ها

يابن الحسن 
قافله از صبح ازل سوى تو رانند
تا شام ابد نيز به سوى تو روانند »آقاجان«
سرگشته و حيران همه در عشق تو غرقند
دلسوخته، هم ناله، بى تاب و توانند
بگشاى نقاب از رخ و بنماى جمالت
تا فاش شود آنچه همه در پى آنند
اى پرده ‏نشين در پى ديدار رخ تو
جانها همه دلباخته، دلها نگرانند

يا اباالفضل
با دو بازو گفت تا در (تن‏ايد)
شاخ سرو، شاخ شمشاد (من ايد)
ليك بايد از دم تيغ خسان
شاخه‏ ى مرجان شويد و ارغوان
تا نپردازيد از حالى به حال
كى مهيا مى ‏شود سير كمال
پيش تير دشمن بيدادگر
سينه را گفتا شوى بايد سپر
تا از اين حالت كه دارى در جدال
تير اعدايت دهد تغيير حال
سعى كن تا در ره سلطان دين
چاك چاك افتى زجور مشركين
چشم را فرمود دارم از تو چشم
تا زپيكان عدو نايى به خشم
گرچه بندد تير راه ديدنت
حق چنين خواهد به خون غلتيدنت
با دو زانو گفت بايد ناگزير
بركشيد از ديده ‏ى من نوك تير
تا چو شه آيد به بالين سرم
ديده ‏اى باشد كه رويش بنگرم
ورنه گر ماند فرو تيرم به عين
كى توانم ديد رخسار حسين
با زبان گفت اى سخن گستر زبان
من چو افتادم حسينم را بخوان
تا دم آخر مگر بينم رخش
توشه بردارم ز روى فرّخش
باش اندر نزد آن شاه زَمَن
ترجمان حال احساسات من
گر نبودم طاقت برخاستن
خواه از او عذر جسارتهاى من
***
به شوق چاه زنخدان تو افتاده به چاهى
چه شود گربه راه آرى اى خدا گم كرده راهى
ندارم جز سايه‏ ى لطف سياهت تكيه ‏گاهى
دل ما را بدست آور اگر دستت رسد گاهى
پناهم ده سرمستان مجنون دل را پناهى
مرنجان خاطر ما را بترس از شعله آهى
ببخشا گر سر زد از من گه به گاهى اشتباهى
شنيدم من كه مى‏ بخشى يا على كوهى به كاهى
به دست لطف حيدر تا به سر دارم تاج شاهى
ملك جرأت ندارد تا نويسد بر من گناهى
على مولا، على مولا، على مولا، على مولا
***
ديوونه شدم من در ميخونه بنديد
ميخونه به روى من ديوونه ببنديد
زنجير خم زلف شكن در شكن آريد
پاى دل اين عاشق ديوونه ببنديد
پيمان سر زلف تو را نيست قرارى
عهد لب ما با لب پيمانه ببنديد
جانم هوس لاله ‏ى صحراى تو داره
رحمى به من آريد و در خونه ببنديد
تا شمع محبت بود افروخته در دل
جان تو نشايد پر پروانه ببنديد
سودا زده‏ى سرمه‏ى جانانه‏ام امشب
زنجير بياريد كه ديوانه ‏ام امشب
ميخانه ببنديد كه ديوانه‏ ام امشب
سرمست مى ‏ساقى و پيمانه ‏ام امشب
***
باب الحوائج
در برت استاد موسى با عصا
از دمت بيمار عيسى مى ‏شود
گر بگيرى لحظه ‏اى از رخ نقاب
يوسف از شوقت زليخا مى ‏شود
چون تو را باب‏الحوائج خوانده ‏اند
هر گره با نام تو وا مى ‏شود
حك شده بر نخلها با خون تو
علقمه ميقات زهرا مى ‏شود
اى پناه ما سوى از بعد تو
تكيه‏ گاه عالمى تا مى ‏شود
اى به تو چشم اميد عالمين
سيدى يا كاشف‏ الكرب الحسين
باز روى دستهاى بوتراب
آفتاب آمد دليل آفتاب
با تپشهاى دل زهرائيت
عشق را انداختى در التهاب
اى دل زينب به سيماى تو خوش
ذكر لبهاى رقيه وقت خواب
اى اميد خيمه‏ هاى سوخته
اى تمام آرزوهاى رباب

***
آب از چشم تو فرمان مى‏ برد
تير با اذن تو مى ‏گيرد شتاب
اگه تيرها رو بدنت نشستند با اجازه‏ ى تو بوده
آه گفت از داغت عزيز فاطمه
آسمان شد بر سرم ديگر خراب

***
اشكم ز داغ تو بر رخ چكيده است
اى غرق خون ببين قدم خميده است
واى اى ساقى حرم، رفتى تو از برم، عباس، عباس، اباالفضل
تنهاترين شدم صد آه و صد دريغ
بى تو عصاى من گشته قلاف تيغ
واى قدْ قامتم ببين، من خورده‏ام زمين، عباس، اباالفضل
خنديده در غمت بر من سپاه شام
بعد تو مى ‏شود كار حسين تمام
***
پاك‏تر از شبنم (7)
اى به معراج شرف بالاترين
اى به جمع دلبران زيباترين
اى بهار بى خزان هاشمى
سبزپوش بوستان هاشمى
با نگاهت ياس خوشبو مى‏ شود
گلشن احساس خوشبو مى ‏شود
هيچ گل همچون گل احساس نيست
ياس هم خوشبوتر از عباس نيست
محرم و صلى به ميقات حسين
روى تو، طور مناجات حسين
اى عمود خيمه‏گاه اهل بيت
اى به گاه غم پناه اهل بيت
همتّت چون روز عاشورا بلند
قامتت چون شاخه‏ ى طوبى بلند
چشم گردون خيره بوداما نديد
آفتاب و ماه را يك جانديد
غير آنجا كز تاسف آفتاب
ماه را مى ‏كرد با حسرت خطاب
كه ‏اى گل از حسن شبنم پاك تر
وى ز قلبم سينه ‏ات صد چاك تر
اى كس من، بى كسى من ببين
يكتنه تنها و اين دشمن ببين
رفتى و بردى ز دل صبر و شكيب
خوب بنهادى برادر را غريب
ديد هر عضوش ز هم بگسيخته
بر زمين چون توده گل ريخته
هر دو دستش چون دو شاخ ارغوان
بر زمين افتاد چون برگ خزان
پيكرش را ديد بردارد اگر
همچو گل ريزد به روى يكدگر
گشت بى طاقت به بالينش نشست
گفت از بار غمت پشتم شكست

علمدار در خون نشسته
گشته سحاب اشك از غم نگاه من
پشتم شكسته ‏اى، اى تكيه گاه من
واى، اى يار و ياورم
اى روح پيكرم، عباس
در خون نشسته ‏اى، اى صاحب علم
فرقت شكسته و دستت شده قلم
واى افتاده ‏اى ز تاب
مشكت تهى ز آب، عباس
در پيش چشم من عالم تار و سياه
مانده چشم‏تر اهل خيمه به راه
واى پر گشته علقمه از هجر فاطمه، عباس

***
باشد تمام دلخوشى و آبروى من‏ هستم
ز نسل گريه ‏كنانش نواده ‏اى
در عالم الست چواو خواند نوكرم
گفتم به او كه خوش به دلم پا نهاده ‏اى خوش‏ آمدى آقا
شرمنده ‏ام ز چشم خطاپوش صاحبم
زيرا كه او نبرده ز من استفاده ‏اى

پور مرتضى
اى دل اسير طّره‏ ى شاه شهيد شو
گرتاكنون به عشق خدا دل نداده ‏اى
گر طاعت و عبادت عالم بود مرا
بى اشك بر حسين ندارد افتاده ‏اى
در كربلا چو غايت عشق آشكار شد
نوبت به سرفرازى آن سربه دار شد
عباس ديد غربت سلطان خويش را
از بى كسى دلبر خود غصه دار شد
رو كرد سوى خيمه‏ ى شاه و به ناله گفت
مولا ز شوق وصل دلم بى قرار شد
گفتا حسين ساقى من خيمه تشنه است
قلبم ز تشنه كامى طفلان فكار شد
عباس گرچه تشنه ‏ى جنگ و ستيز بود
اما گرفت مشك و به مركب سوار شد
سوى فرات رفت وصف دشمنان شكست
هر كس كه حمله كرد به آنى شكار شد
مى‏خواند او رجز كه منم پور مرتضى
هر سو فروغ دشمن دين در فرار شد
درياى فتنه راشه يكتاى كائنات
طى كرد و ديد منظره‏ ى ساحل فرات

اباالفضل عليه السلام
حرف اگر راز كند در فَلَك عشق جلا
روى خورشيد به يك جلوه ‏ى ساغر دارد
دل ايّوب نسوزد دگر از حُرم آتش
به لبش ساقى لب تشنه سه ساغر دارد
دانش آموز دبستان على بود عبّاس
درس آزادگى از خواجه‏ ى قنبر دارد
مادرش اُمّ بنين شير زن شير خداست
آفرين باد صدف را كه چه گوهر دارد
آسمان گر، نگرد ماه بنى هاشم را
به نثارش بكند هرچه كه اختر دارد

ابوفاضل ابوفاضل ابوالفضل مدد....
عقل پرسيد كه دارد دل بى باك از مرگ
عشق فرمود ابوالفضل دلاور دارد
با ابوالفضل چه غم، خسرو بى لشگر را
كه حسين‏بن على يك تنه لشكر دارد
دست او دست خدا بود و خدا مى ‏داند
كه بر آن دست خدا بوسه، پيمبر دارد
وصف عبّاس جز عباس نباشد آرى
زانكه الماس جز الماس سه گوهر دارد
آن كه شه را همه‏ ى عمر نمى ‏خواند اخا
دانى آن لحظه چرا بانگ برادر دارد
مادرش امّ بنين را به دلش مى ‏طلبيد
ديد در كرب و بلا مادر ديگر دارد

يا ابوالفضل العباس
حجله را چون دژ مسخّر مى‏ كند
يادى از لبهاى اصغر مى‏ كند
هرچه داريم همه از كرم عباس است
خلقت جنّت حق لطف كم عباس است
نور بر شمس و قمر، ماه بنى هاشم داد
عرش يك ذرّه ز خاك قدم عباس است
نه فقط خلق زمين، عبدو غلامش باشد
به خدا خيل ملائك قدم عباس است
شيعه از كينه‏ى دشمن نهراسد هرگز
دين ما تحت لواى عَلَم عباس است
در صف حشر علمدار شفاعت زهراست
عَلَم فاطمه، دست قلم عباس است

***
دوران كودكى
كوچيك بودم كه مادرم، »ياحسين يا حسين«
حرز تو گردنم مى ‏كرد »يا حسين يا حسين«
وقتى محرم مى‏ اومد ، »ياحسين يا حسين«
پيرن سياه تنم مى ‏كرد، »ياحسين يا حسين«
بزرگتراى من، منو، »ياحسين يا حسين«
تو مجلست آورده اند، »ياحسين يا حسين«
هوامو داشته باش آقا، »ياحسين يا حسين«
منو به تو سپرده‏ اند، »ياحسين يا حسين«

لب تشنه
بر خاك تو هر كه سر گذارد
سر از دل خاك بر ندارد
در كوى تووَهْم ره نبرده
از جاى تو كس خبر ندارد
در بين دو آفتاب، زهرا
مثل تو، على، قمر ندارد
گلبوسه چو تو بدست و بازو
هرگز پسر از پدر ندارد
سقايى هيچ كس به عالم
از تو لب تشنه ‏تر ندارد

شه مهمان
اى حسين كه مسخر، همه دلها كردى
تو چه كردى كه به قلب همه كس جا كردى
خود نه تنها شده ‏اى فانى، باللّه ز عشق
آل طه همه را باديه پيما كردى
بر سر كوى وفا تا كه شدى جايگزين
دفتر عشق ز، آزادگى امضا كردى
بر سر خوان بلا گشتى تو اى شه، مهمان
وعده‏ى حق، همه را يكسره ايفا كردى
با جوانان شدى آمدى پى اهل ازل
آن بر آن صحنه عيان محشر كبرى كردى

يا حسين
وقتى كه از روضه ‏ى ما
آقا مى ‏خواى گذركنى
اينقدر اسمت رو مى ‏گم
تا كه به من نظر كنى
هر كسى يا حسين مى ‏گه
خداى عالم باهاشه
هركى مى ‏ياد تو روضه ‏هات
آسمونا زير پاشه
دم زدن از تو يا حسين
شده كار مدام من
مى رسه بوى كربلا
تو روضه بر مشام من
خودت اينو خوب مى ‏دونى
من به تو دل بستم حسين
آرزومه سينه زدن
ميون بين الحرمين

سوز دل
غريبانه امشب نوا مى ‏كنم
تو را از دل و جان صدا مى‏ كنم
بيا سوى كوفه كه غم زد شكوفه به باغ دلم
بيا يابن زهرا بيا يابن زهرا بيا يا حسين
نداده به جز غم كسى پاسخم
ز سنگ عدو غرق خون شد رخم
شكسته سر من گل پرپر من
در اين كوچه ‏ها شكسته سرم
غريبانه امشب نوا مى ‏كنم
تو را يار نازم صدا مى ‏كنم
بيا يابن زهرا ببين امشبم را
عزيز دلم
منم من گداى حسين شهيد
منم در عزاى حسين شهيد
تو دردم دوا كن
عنايت به ما كن عزيز دلم

طبيب دلها
سوزد دلم سوزد دلم
در آرزويت يا حسين
پر مى ‏زند مرغ دلم
در جستجويت يا حسين
اى كاش بودم كربلا
جان را كنم بر تو فدا
هر دم كنم از دل ندا
جانم حسين جانم حسين
حسين حسين جانم (2) (4)
اى بى كفن اى سر جدا
اى تشنه كام كربلا
نام تو در موج بلا
ذكر مدام انبياء
ذكر نبى و مرتضى
ذكر شهيده‏ ى ولا
ذكر امام مجتبى
با مهدى آل حسين
حسين حسين جانم (2) (4)

بوى اباالفضل
اى به معراج شرف بالاترين
وى به جمع دلبران زيباترين
اى نجابت شرمگين شرم تو
گر مى‏خورشيد گرم تو
هيچ گل، همچون گل احساس نيست
ياس هم خوشبوتر از عباس نيست
غنچه زار گونه ات، خلد و برين
يك شكوفه خنده ‏ات گل آفرين
چشمهايت چشمه ‏هاى كوثر است
خفته در چشمت نگاه حيدر است
ماه تا رويت تماشا مى ‏كند
حسن روى خويش حاشا مى‏ كند
از پس خلق تو صورت آفرين
خود به خود گفتا هزاران آفرين
سكه‏ ى فيض تو رايج كرده‏ ام
نام تو باب الحوائج كرده ‏ام
اى ز پا افتادگان را دستگير
ساقى بى دست، دست ما بگير

داغ حسرت
دوست دارم شمع باشم، تا كه خود تنها بسوزم
بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روى ماهت
يا شوم پروانه از شوق تو بى پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم، تا سحر بيدار باشم
تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
دوست دارم سايه باشم تا در آغوشم بخوابى
چشم دوزم بر جمالت زان رخ گيرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشنيم
تا نهى پا بر سرم و ز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرينت
از لبت آتش بگيرم تا جهانى را بسوزم
دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگيرم
تا ز مهر آتشينت اى گل زهرا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاك پايت افتم
تا چو گل شاداب باشى و من از گرما بسوزم
دوست دارم خادمت باشم كنم دربانيت را
دل نهم در بوته ‏ى عشقت شها يكجا بسوزم
دوست دارم اشك ريزم تا مگر از اشك چشمم
تو شوى سيراب و من خود جاى آن لبها بسوزم
دوست دارم كام عطشان تو را سيراب سازم
گر چه خود از تشنه كامى بر لب دريا بسوزم
دوست دارم دستم افتد، تا مگر دستم بگيرى
لحظه‏اى پيشم نشينى تا سپند آسا بسوزم
دوست دارم در دلم افزون شود مهرش »حسانا«
تا ز داغ حسرت آن تشنه لب سقا بسوزم

چشمان مهتاب
عطش بود و عباس بود و مشكى پر آب
عطش بود و صد لاله در التهاب
به يك دست مشكى پر از آب داشت
دلى از غم عشق بى تاب داشت
در آن لحظه ‏ى سرد و خاكسترى
ستم بود و يك دشت ناباورى
دلى بود در بند مشكى اسير
زهر سو تنش زير رگبار تير
ز دست علمدار افتاد مشك
شد از داغ سقا زمين غرق اشك
مگر علقمه قلبى از سنگ داشت
كه عباس را تشنه تنها گذاشت
به دندان نگه داشت او مشك را
به آتش كشيد او دل اشك را
ز يك سو دلش بود و اين مشك آب
از آن سو، سكينه كه مى ‏شد كباب
ز يك سو، على اصغرش تشنه بود
لب خشك او آب را مى ‏سرود
و آن سو امامش گرفتار بود
دلش پيش سجاد بيمار بود
و مى ‏رفت تا خيمه ‏ها با شتاب
كه اصغر نبيند دگر خواب آب
ستم بود و شمشير و تير و كمان
كه مى‏ آمد از هر طرف بى امان
چو افتاد از اسب بر خاك مرد
خدا بر غم غربتش گريه كرد
كه ناگاه عباس بى تاب شد
پر از خون دو چشمان مهتاب شد
صدا زد در آن لحظه‏ ى واپسين
برادر بيا، حال زارم ببين(8)
***
حسين تنهاست واويلا
يا عباس، يا سيدى
تو سالار زينبى
عباس علمدار حسين
مير و سپهدار حسين
علمدار حسين دستش جدا شد،
ابوفاضل فدا شد
دو چشم پاره از خجلت رها شد،
ابو فاضل فدا شد
اى ‏ساقى لشگرم،ازچه‏ به ‏خون‏ نشستى
با رفتنت اباالفضل، پشت‏م راشكستى
اى ساقى لب تشنگان
يا ابوالفضل
آه، آه، عمو عمو العطش
عمو جان مردم ز سوز عطش
اى اهل حرم مير علمدار نيامد،
علمدار نيامد
سقاى حسين سيد و سالار نيامد،
علمدار نيامد
آب فرات بسته شد،
به روى شاه كربلا
شيعه تو آب مى ‏خورى،
تشنه عزيز مصطفى

واعطشا به كربلا
امشب حرم آل على آب ندارند
رسان آبى به طفلان،
حسين جان اى حسين جان
طفلان همه از تشنه لبى خواب ندارند
رسان آبى به طفلان،
حسين جان اى حسين جان
امشبى را شه دين درحرمش‏م همان‏است
مكن اى صبح طلوع
صبح فردا بدنش زير سم اسبان است
مكن اى صبح طلوع
امشب حريم كبريا كرببلاى زينب است
مهدى آل فاطمه صاحب عزاى ‏زينب ‏است
تازه جوان ليلا
روح و روان ليلا
زمان ناله خيرالنساء شد على اكبر فدا شد،
سر بشكسته مهمان خدا شد، على اكبر فدا شد.

نوحه سرايى
عباس و عباس، يابن الحيدر
دست ما و دامانِ تو
عباس عباس يابن الحيدر
چشم ما و احسان تو
عباس عباس يابن الحيدر
اى جانِ ما قربانِ تو
عباس عباس يابن الحيدر
تو بر حسين برادرى
عباس عباس يابن الحيدر
پشت و پناه لشكرى
عباس عباس يابن الحيدر
تو دلدار و تو دلبرى
عباس عباس يابن الحيدر
اى ساقى كرب و بلا
عباس عباس يابن الحيدر
شهيد دشت نينوا
عباس عباس يابن الحيدر
دست و سرت از تن جدا
عباس عباس يابن الحيدر
مست توام مست توام
عباس عباس يابن الحيدر
سرتاپا، پا بستِ توام
عباس عباس يابن الحيدر
ديوانه دست توام
عباس عباس يابن الحيدر

سروشكسته
اى گل زيباى پرپر من، برادر من برادرمن،
تو مى ‏روى پشتم از غمت شكسته
يا اباالفضل، يا اباالفضل
با صداى تو، يا اخاى تو، رنگ از رويم پريده، اى برادر
اى توان من، نيمه جان من از غمت بررسيده اى برادر
دگر رمق دربدن ندارم، كاش كنار تو جان سپارم
تو مى ‏روى پشتم از غمت شكسته
يا اباالفضل، يا اباالفضل
اى عزيزمن، بشكند دستى كه دستت را جدا كرد
نور چشم من، بشكند فرقش كه فرقت را دو تا كرد
دلم پر از خون، شد از غم تو، آى علمدار كه علم تو
تو مى‏ روى پشتم از غمت شكسته
يا اباالفضل، يا اباالفضل
مانده ام اى گل چه بگويم من
گر بپرسد كه عمويم دختر من

داغ حسرت
دوست دارم شمع باشم، تا كه خود تنها بسوزم
بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روى ماهت
يا شوم پروانه از شوق تو بى پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم، تا سحر بيدار باشم
تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
دوست دارم سايه باشم تا در آغوشم بخوابى
چشم دوزم بر جمالت زان رخ گيرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشينم
تا نهى پا بر سرم و ز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرينت
از لبت آتش بگيرم تا جهانى را بسوزم
دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگيرم
تا ز مهر آتشينت اى گل زهرا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاك پايت افتم
تا چو گل شاداب باشى و من از گرما بسوزم
دوست دارم خادمت باشم كنم دربانيت را
دل نهم در بوته ى عشقت شها يكجا بسوزم
دوست دارم اشك ريزم تا مگر از اشك چشمم
تو شوى سيراب و من خود جاى آن لبها بسوزم
دوست دارم كام عطشان تو را سيراب سازم
گر چه خود از تشنه كامى بر لب دريا بسوزم
دوست دارم دستم افتد، تا مگر دستم بگيرى
لحظه ‏اى پيشم نشينى تا سپند آسا بسوزم
دوست دارم در دلم افزون شود مهرش »حسانا«
تا ز داغ حسرت آن تشنه لب سقا بسوزم(9)

امير عشق
اى گل، گل پرور ام البنين
سومين شير اميرالمؤمنين
خالق احساس، اى روح ادب
اى امير عشق، اى عشق آفرين
صد هزاران ماه از هفت آسمان
نور گيرند از تو اى ماه زمين
اى بزرگى، خاكسار مقدمت
اى شرف در محضرت ويران نشين
اى به انگشت ولا، انگشترى
اى ميان حلقه‏ ى عصمت نگين
پنج معصوم خدا بوسيده‏ اند
بارهااين دستهاى نازنين
سوره ‏ى عشق نماز كربلا
پاسبان خيمه‏ ى ناموس دين
اى به تو چشم اميد عالمين
سيّدى يا كاشف‏الكرب الحسين
با نگاهى از همه دل مى ‏برى
غارت دل مى‏ كنى با دلبرى
زير پر، بهر تبرك جبرئيل
از مهار ناقه ‏ات برده پرى
رقص تيغت در شجاعت بى ‏نظير
در رگت جارى است خون حيدرى
واى مقياس تو و سلمان كجا
با نگاه خويش سلمان پرورى
***
اى نگاه آل هاشم سوى تو
در وفا آئينه دار كوثرى
مير و سردار سپاه عترتى
هم علمدارى و هم آب آورى
بر مقامت غبطه دارد هر شهيد
روز محشر آبروى محشرى
اى به تو چشم اميد عالمين
سيدى يا كاشف‏ الكرب الحسين
از فروغت عشق معنا مى ‏شود
قطره از لطف تو دريا مى ‏شود
سايه ‏اى از قامت رعناى تو
در بهشت عدل طوبى مى ‏شود
تا در اين بيت العزاى تو حسين
جان فشانم از براى تو حسين

يادياران
دوباره وقت نوا شد
موقع عشق و صفا شد
نام فرزندان زهرا
ورد لبهاى گدا شد
همه با ادب نشستند
وقت ديدار خدا شد
همه نامه ‏ها سفيده
يكى نامه ‏ها سياه شد
يه دونه روى سياه و
يه دونه نامه جدا شد
اون همون ‏روى‏ سياهم
حسابم غير خوبا شد

***
حسين واى
يا حسين اى عشق زينب
مى ‏خونم ذكر تو هر شب
اى گل زهرا فدات شم
نمى‏ افته اسمت از لب
مى ‏دونى كه سر سپردم
دلمو به تو سپردم
اگه حالى دارم آقا
نمك سُفره تو خوردم
حسين واى
ديگه طاقتم تمومه
زندگى بى تو حرومه
ولى هر لحظه دل من
سرود تو رو مى ‏خونه
حسين واى
خوشگلى و مه جبينى
مايه ‏ى فخر زمينى،...
دل من به غم اسيره
چشم تو زخمى تيره
تشنه لب كنار دريا
مادرت برات بميره
از غم و غصه رهيدم
اين چنين تو رو كه ديدم
پيش زهرا بانوى من
كرده‏اى تو رو سپيدم
حسين واى
عشق زينب و حسينش
منو ديوونه كرده
پيش روى ارباب من
عالمى سجده كرده
هر كى عاقله غمى داره
روزگار درهمى داره
عاشق نشدى و نمى ‏دونى
ديوونگى عالمى داره
زهشياران عالم
هر كى را ديدم غمى داره
اگه ديوونه شنيدى
به ما مى‏گن ديوونه
اگه ديوونه نديدى
به ما مى ‏گن ديوونه
منم يه روز عاقل بودم
عشق تو مجنونم كرد....
حسين واى

گريه مشك
دل من يم خون، شده از غم تو
پشت من كرده خم، داغ ماتم تو
زچه رو افتاد علمت از دست
تير كين چشمان ترت را بست
يا ابوفاضل  اى امير لشكر من
اى اميد حسين، مكنم، نااميد
ديدم از مشك تو اشك غم مى ‏چكيد
خيز و كن بهر من علمدارى
كه ندارم جز تو دگر يارى
يا ابوفاضل اى عزيز خواهر من
بينِ ره بوسه بر هر دو دستت مى ‏زدم
بوسه با لب خشك چشم مَستت زدم
با وفا دلدار من اى عباس
اى كه جسم تو شده همچون ياس
يا ابوفاضل  اى پناه دختر من
بر مشامم رسد عطر ياس كبود
اى كه بر سر تو بوسه داده عمود
گر كه نزدت بوده اخا، مادر
ز چه رو دل خسته ‏اى و مضطّر
يا ابوفاضل مرو اى آب آور من

حضرت اباالفضل عليه السلام
همه شب راه دلم در خم گيسوى تو بود
آه از اين راه كه باريكتر از موى تو بود
پيش از آن دم كه شود عالم خاكى ايجاد
بر سر ما هوس خاك سر كوى تو بود
زان شكستم به هم آئينه ‏ى خودبينى را
كه نگاهم همه در آينه ى روى تو بود
تا مرا عشق تو انداخت زپا دانستم
كه قيامت مثل از قامت دلجوى تو بود
ماه نوخاسته از گوشه‏ ى گردون سر زد
كه خجالتزده گوشه‏ ى ابروى تو بود
***
آب آور خيمه
اى سكينه به حرم سخن از آب مگو
از شرار عطش و دل بى تاب مگو
داغ سقاى حرم
كرده خون بر جگرم
يا اخا اباالفضل يا اخا اباالفضل
قمر باغ على پسر ام بنين
با لب تشنه شده بدنش نقش زمين
بر لبش زمزمه داشت
ذكر يا فاطمه داشت
يا اخا اباالفضل يا اخا اباالفضل
ساقى تشنه لبان تشنه ‏تر از همه بود
خجل از العطش دختر فاطمه بود
از عطش تاب نداشت
قطره‏ اى آب نداشت
يا اخا اباالفضل يا اخا اباالفضل
اى فروزان قمرم بين چه آمد به سرم
چشم خود را بگشا كه شكسته كمرم
منم و سوز غمت
دست و مشك و علمت
يا اخا اباالفضل يا اخا اباالفضل
عاقبت چيد عدو شاخه ياس مرا
تشنه لب بر لبِ آب كشت عباس مرا
من زمين گير شدم
از غمش پير شدم
يا اخا اباالفضل يا اخا اباالفضل
***
اى حسين جانم
بهر حالم آن دمى كان، از دوديده خون چكان بود
هر دو چشمم كاسه خون، دل به ياد كودكان بود
من به احوال رقيه
اين چنين در شور و شينم
گريه از اشك سكينه
جان زهرا اى حسينم
اى حسين جان (4)
كى توانم من ببينم، ناله اهل حرم را
اى حسين جان كن اجابت آرزوى آخرم را
جسم من را سوى خيمه
بر مگردان اى برادر
من خجالت مى ‏كشم از
زينب غم ديده خواهر
اى حسين جان (4)

نوحه حضرت ابوالفضل عليه السلام
اى گل ام البنين
افتاده ‏اى بر زمين
اى مه انور
اى ثانى حيدر (2)
تو ماه بنى هاشمى و نور دو عينى
تو ياور اهل حرم و جان حسينى
اى گل نازم من بى تو چه سازم (2)
تو ساقى حرمى
تو معدن كرمى
خيز و برادر
اى اميد خواهر (2)
سقايى و در شط فرات تشنه دهى جان
تو روح ادب هستى و اسطوره ‏ايمان
اى گل نازم من بى تو چه سازم (2)
اى همه دلخوشيم
مرو كه مى ‏كشيم
لاله پرپر
اى جان برادر (2)
خون سر تو بر دل من مى ‏زند آذر
چشمان تو گشته هدف فرقه كافر
اى گل نازم من بى تو چه سازم (2)

مولابيا
صداى ادرك أخا حسين به ميدان شنيد
ناله‏ى عباس را شنيد و رنگش پريد
در كنار علقمه، آيد صداى يا أخا
اى برادر جان علمدارت فتاد از پا بيا
آرزو دارم، دم آخر ببينم روى تو
چشم پر خونم فتد بر آن رخ زيباى تو
هر كه دارد در اين جهان به دل عشقى و من
عاشق روى توام اى يوسف زهرا بيا
داده ‏ام بر كودكانت وعده‏ ى آب روان
مى ‏كشم خجلت من از ذرّيه‏ ى طه بيا
ياد لبهاى تو كردم، تشه برگشتم ز شطّ
اين بود شرط وفادارى من مولا بيا
در ره تو دست دادم، چشم دادم، حاليا
شد مشبّك پيكرم از تير اين اعدا بيا
مى ‏شود آيا بيايى يا مراگيرى به بر
زودتر از تو بيامد مادرت، جانا بيا

آرام جان
جان منى و عشق دل و نور ديده‏ اى، مادر
آرام جان و مونس قلب رميده‏ اى مادر
باور نداشتم كه بيايى كنار من
رنجيده ‏اى و آبرويم را خريده ‏اى
من بار داغ اصغر و گهواره مى ‏كشم
تو از چه رو، خميده،خميده، رسيده‏ اى؟
چرا زمحرم خود رو گرفته ‏اى
آيا تو هم خجالت طفلان كشيده ‏اى؟
ترسم حسين جان دهد اينجا چو بنگرد
پهلو شكسته ‏اى، بَرِ ابرو دريده ‏اى

عطش
عمو شد آب اگر ميسر، اول بده به اصغر
آخه اصغر داره مى ‏ميره زينب دلش مى‏ گيره
عشق تو در ضميرم
به زلف تو اسيرم
غلام زر خريدم
نذر چشات مى ‏ميرم
بدون تو آقاجون
من اعتبار ندارم
تو رو دارم تو عالم
با كسى كار ندارم
خدا رو لوح قلبم
اسم تو رو نوشته
بذار بگم با اسمت
جهنم برام بهشته
اگر كه شهره هستم
به درد بى نوايى
به قالى سليمان
ندارم اعتنايى
چرا كه من غبار
قالى روضه‏ هاتم
غلام حلقه گوش و
نوكر نوكراتم

سوز دل
غريبانه امشب نوا مى ‏كنم
تو را از دل و جان صدا مى كنم
بيا سوى كوفه كه غم زد شكوفه به باغ دلم
بيا يابن زهرا بيا يابن زهرا بيا يا حسين
نداده به جز غم كسى پاسخم
ز سنگ عدو غرق خون شد رخم
شكسته سر من گل پرپر من
در اين كوچه ‏ها شكسته سرم
غريبانه امشب نوا مى ‏كنم
تو را يار نازم صدا مى ‏كنم
بيا يابن زهرا ببين امشبم را
عزيز دلم
منم من گداى حسين شهيد
منم در عزاى حسين شهيد
تو دردم دوا كن
عنايت به ما كن عزيز دلم

اميد حرم
ز جا برخيز اى اميد حرم بهر جود و كرم يا ابوفاضل
شنو بانگ العطش ز حرم رو به سوى حرم يا ابوفاضل
مى ‏سپارد جان در حرم اصغر شافع روز محشرم اصغر
تو سردار اين سپاه منى بى گناه منى يا اخا عباس
صفا بخش خيمه گاه منى
قرص ماه منى يا اخا عباس
مى ‏سپارد جان در حرم اصغر
شافع روز محشرم اصغر
تو سقاى كودكان حسين نوگلان حسين تشنه آبند
كبوترهاى حريم خدا گرم شور و نوا در تب و تابند
مى ‏سپارد جان در حرم اصغر
شافع روز محشرم اصغر
تو سقا و شير خواره من ماهپاره من از نوا خاموش
به گهواره گه ز سوز عطش گه به حالت غش مى ‏رود از هوش
مى ‏سپارد جان در حرم اصغر
شافع روز محشرم اصغر
دو بازويت شد ز كينه قلم واژگونه علم پيكرت صد چاك
فتاده عريان به روى زمين بر حمايت دين آن مه افلاك
مى ‏سپارد جان در حرم اصغر
شافع روز محشرم اصغر
عمود آهن شكسته سرت خسته بال و پرت اى اميد من
به چشمانت خورده تير جفا خون گرفته اخا اى شهيد من
مى ‏سپارد جان در حرم اصغر
شافع روز محشرم اصغر

بحر طويل
شير سرخ عربستان و وزير شه خوبان، پسر مظهر يزدان، كه بُدى صاحب طبل و علم و بيرق و سَيف و حَشم و با رقم و با رمق اندر لقب او ماه بنى هاشم و عباس علمدار و سپه دار و جهانگير و جهانبخش و دگر نايب و سقا (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل). ديد كاندر حرم خسرو خوبان شده بس ناله و افغان و پر از شيون طفلان همه شان سينه زنان نوحه كنان موى پريشان دل بريان سوى عباس شتابان كه عموجان چه شود جرعه آبى برسانى به لب سوختگان كز عطش آتش بگرفته گلوى ما.
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس بيا ويخت به دوش دگر خويش يكى مشك چو مشكى كه بدى خشكتر از لعل لب ماه مدينه، گل گلزار سكينه به فغان گفت كه يا بنت اخا ناله مكن، ضجه مزن زان كه عموى تو نمرده روح الحال كنم بهر تو من آب مهيا (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل). پور حيدر چو يكى مرغ سبك روح مكان كرد بر عرشه زين، روح الامين گفت كه احسنت از آن مادر فرزانه بياورد چه تو شير دل و نامورى را كه دو زانوش گذشتى ز سر و گوش فرس هى هى به تكاور زدى همچون على عالى اعلا (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس به تعجيل سوى شط فرات آمده مانند سكندر ز پى آب حيات آمده، آن شير غضنفر نظرى كرد بر آن آب، كه چون اشكم ماهى بزدى موج بفرمود كه آب عجب موج زنى، ليك ندارى خبر از تشنگى عصمت طاها.
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس به تكبير بزد نعره، همان شير به جولان شد و در صحنه ميدان شد و پاشيد ز هم لشكر كفار، يكى گفت كه اى قوم گريزيد كه اين است، ابو الغزه، تهمتن، لقبش ماه بنى هاشم و باشد پسر حيدر صفدر، شده منسوب به سقا (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
اى آب عجب مى ‏رود، اما خبرت نيست سكينه، گل گلزار مدينه، رخ ماهش بفسرده، اما ز عطش غش بنموده، آخر اى آب تويى مهريه فاطمه اما پسرش شد ز تو محروم، همان سيد مظلوم، الهى كه گل آلوده شوى تا به ابد شوقى غمديده از اين غم شده ديوانه و شيدا.
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)

عاشورا
ناله از سينه برآيد كه شده عاشورا
گشته در علقمه غوغاى قيامت برپا
يا ابوالفضل مدد
پرچم از دست علمدار حسين افتاده
بر دل اهل حرم شيون و شين افتاده
يا ابوالفضل مدد
اى يار و غمخوار حسين آتش مزن بر دل قم يا ابوالفضل
عباس علمدار حسين
ماه به خون ناظر قم، يا ابوالفضل
ان العباس واويلا
حسين تنهاست واويلا
يابن فاطمه عباس
اميد همه عباس
اى اهل حرم مير و علمدار نيامد (علمدار نيامد)
سقاى حسين سيد و سالار نيامد (علمدار نيامد)

يااباالفضل
الا ماه بنى هاشم تو بودى ياورم عباس
ابوالفضل اى علمدارم
عمود خيمه ‏هاى من اميد بچه‏ هاى من
تويى ساقى طفلانم
امير كربلاى من الا ماه بنى هاشم
ابوفاضل، ابوفاضل شهيد علقمه
عباس عزيز فاطمه عباس
نظر از لطف و احسانت
بكن بر ما همه عباس الا ماه بنى هاشم
ابوفاضل ابوفاضل

تاسوعا
اى علمدار من
بهترين يار من
ساقى من چه شد ، مشك آب و كو دو دستت اى برادر
كه دلش آمده تير زند بر چشم مستت اى برادر
يا ابوفاضل - يا ابوفاضل يابن حيدر
ساقى مست من يار بى دست من
غم بى دستيت اى اميدم
برده از كف صبر من را
با دو دستت عدو اى برادر
كنده جاى قبر من را
يا ابوفاضل - يا ابوفاضل يابن حيدر
غم به جانم نشست
پشتم از غم شكست
علمت جاى تو شد عصايم
كن نظر با من چه كردى
به اسارت رود زينب من
گر به خيمه برنگردى

طواف عشق
حسين من شمع است و من اندر طوافش
پروانه گون دو بال من بگرفته آتش
از سوز عشق او آشفته حالم
تب عشقم، زده آتش به عالم
مجنون صفت زد در ميان كينه توزان
تا عاقبت روى زمين افتاد بيجان
چنان پروانه زد خود را به آتش
كه خم شد قامت شمع از فراقش

ماه طاها
اى كه در باغ ولا منصب سقا دارى
ماه طاهايى و در ديده ما جا دارى
تو اباالفضلى و ايثار برازنده توست
آن‏چه خوبان همه دارند تو تنها دارى
بوسه باران يدالله شد آن بازوى تو
هم پسر خواندگى از حضرت زهرا دارى
كمترين مزد وفادارى ‏ات اين است به دوست
كه تو هم پاى حسين نقش به دل‏ها دارى
عباس من عباس من
اى بلاجوى كربلا عباس
ساقى دشت نينوا عباس
چشم‏ه ايى كه بر رهت مانده
مشك بر دوش خود بيا
عباس من عباس من
ياس بوستان مرتضى عباس
آبروبخش آب يا عباس
آب و شرمنده از محبت توست
عشق سقاى كربلا عباس

ماه بنى هاشم
به يكتايى قسم، يكتاست عباس
عمود خيمه ‏ى طه است عباس
جمال حق ز سر تا پاست عباس
اميد زينب كبرى است عباس
روزمردى گر بيارم خم به ابروى كمانم
آيه‏ ى نصر من اللَّه نقش بندد بر جبينم
تشنه لب در آب رفتم اين سخن با خويش گفتم
من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببينم
اى گنهكاران بشارت باد زهرا روز محشر
آورد بهر شفاعت دستهاى نازنينم
يكى بوسيد دستش ديگرى بوسيد پايش
اين يكى گفتا كه بر گو كيستى اى نازنينم
گفت من ماه بنى هاشم، سرور قلب زهرا
شبه حيدر زاده آزاده ‏ى ام البنينم

ياس خوشبو
اى ياس خوشبوى على اباالفضل اباالفضل
اى زور و بازوى على اباالفضل اباالفضل
غوغا شده در علقمه اباالفضل اباالفضل
ميگريد از غم فاطمه اباالفضل اباالفضل
خون ميچكد از روى تو اباالفضل اباالفضل
از چشم و هم بازوى تواباالفضل اباالفضل
اى يادگار مرتضى اباالفضل اباالفضل
دستت شده از تن جدا اباالفضل اباالفضل
آمد ببالين سرت اباالفضل اباالفضل
زهراى اطهر مادرت اباالفضل اباالفضل
آهى ز دل آن شه كشيد اباالفضل اباالفضل
گفتا كه پشت من خميد اباالفضل اباالفضل
اى نازنين برادرم اباالفضل اباالفضل
برخيز و رو كن در حرم‏اباالفضل اباالفضل
چشم انتظارت كودكان‏اباالفضل اباالفضل
منتظر آب روان اباالفضل اباالفضل
از دين حمايت كرده ‏اى اباالفضل اباالفضل
ما را سقايت كرده ‏اى اباالفضل اباالفضل
اى عاشق و سرمست من اباالفضل اباالفضل
رفتى چرا از دست من اباالفضل اباالفضل

 حضرت عباس عليه السلام
اى روح با وفا عباس ما آب نمى ‏خواهيم
شمع شهدا عباس ما آب نمى ‏خواهيم
خشكيده اگر لبها ما آب نمى ‏خواهيم
سرگشته در اين صحرا ما آب نمى ‏خواهيم
اى لاله‏ ى خونينم ما آب نمى ‏خواهيم
بنگر دل غمگينم ما آب نمى ‏خواهيم
از غصه پريشانم ما آب نمى ‏خواهيم
افسرده و نالانم ما آب نمى ‏خواهيم
دل از همه بگسستم ما آب نمى ‏خواهيم
در راه تو بنشينم ما آب نمى‏ خواهيم
اطفال حرم گريان ما آب نمى ‏خواهيم
شرمنده و سرگردان ما آب نمى ‏خواهيم
از روح دل و جانم ما آب نمى‏ خواهيم
برگرد عمو جانم ما آب نمى ‏خواهيم
راه تو اگر بستند ما آب نمى ‏خواهيم
قلب همه را خستند ما آب نمى ‏خواهيم
دل شور نوا دارد ما آب نمى ‏خواهيم
رو سوى خدا دارد ما آب نمى ‏خواهيم
از گفته پشيمانم ما آب نمى ‏خواهيم
محزون و پريشانم ما آب نمى ‏خواهيم
افتاده اگر دستت ما آب نمى‏ خواهيم
عالم شده سرمستت ما آب نمى‏خواهيم
اى مست مى ‏ات عالم ما آب نمى ‏خواهيم
برگرد ببين حالم ما آب نمى‏ خواهيم

عباس علمدار حسين
عباس علمدار حسين عباس علمدار حسين مير و سپه دار حسين
شد پاسدار خيمه ‏ها عباس علمدار حسين اخى و سالار حسين
آه و فغان كودكان عباس علمدار حسين هر دم رود بر آسمان
از سوز تشنگى همه عباس علمدار حسين دنبال دلدار حسين
فرياد وا عموعمو عباس علمدار حسين العطشا العطشا
آيد به ‏گوش و گشته است عباس علمدارحسين مانع پيكار حسين
آلاله ام البنين عباس علمدار حسين نشسته بر روى زمين
در فكر تشنه كامى عباس علمدار حسين قصه و افكار حسين
اى آسمان خون گريه كن عباس‏علمدار حسين بركربلا و ناله ‏اش
بر كشته‏ ها و آتش و عباس علمدار حسين زينب نالان حسين
روح بلند حيدرى عباس علمدار حسين پا بر ركاب مركبش
عازم بسوى علقمه عباس علمدار حسين چون اشك غلطان حسين
شد وارد شط فرات عباس علمدار حسين باديدگان خسته اش
ياد آمدش از اصغرو عباس علمدار حسين از كام عطشان حسين
كفها بزير آب كرد عباس علمدار حسين نزديك لبهايش نمود
گفتا ببر اين آب را عباس علمدار حسين از بهر طفلان حسين
مشكى پر از آن آب كرد عباس علمدار حسين روان بسوى خيمه ‏ها
دستش جدا شد از بدن عباس علمدار حسين با تيغ عدوان حسين
خون‏ سرش ‏همراه ‏اشك عباس‏ علمدارحسين مي ريخت‏ غلطان ‏روى ‏مشك
ديگر اميدش قطع شد عباس علمدار حسين از بهر ياران حسين
شد واژگون از روى اسب عباس علمدار حسين الگوى ايمان و ادب
گفتا كه كردم من فدا عباس علمدار حسين جانم بقربان حسين

لاله پرپر
ثانى حيدر، عباس
نور دو عينى عباس
اى دل و دلبر، عباس
جان حسينى عباس
لاله پرپر، عباس
دست خدايى عباس
سيد و سرور عباس
چه دلبربايى عباس
ساقى لشگر عباس
ماه مدينه عباس
از همه بهتر عباس
عشق سكينه عباس
يگانه سرور عباس
ذكرش همينه عباس

حبيبم
پسر فاطمه را تاكه علمدار بود
نتوان گفت كه شاهنشه بى يار بُودْ
شب نگهبان حريم شه آزاد حسين
روز فرمانده ياران وفادار بُودْ
تشنه در شط شدن تشنه برون آمدنش
آخرين حد جوانمردى وايثار بُودْ
مشت زد بر دهن شمر، امان آورخويش
كه مرا مرگ به از ماندن با عار بُودْ
با برادر چو پدر بهر پيمبربودى
وان پدر را پسر را اينگونه سزاوار بُودْ
كه چون حمله به روبه صفتان گفت سپهر
ثانى شير خدا حيدر كرار بُودْ
ليك چون درك سعادت زشهادت بُودَشْ
كشته گشتن شرف آن گل بى خار بُودْ
گرد شد عرصه پيكار وبرون از دل كرد
بين كه دور از تن وى دست گهر بار بُودْ
تا به دامان حبيبش برسد دست اميد
پپيشاز تن او پيشكش يار بُودْ

باب‏الحوائج
اى علمدار جوان، باب‏الحوائج
ساقى لب تشنگان، باب‏الحوائج
شافع روز جزا باب‏الحوائج
بچه شير مرتضى باب‏الحوائج
طاقت من كم شده باب‏الحوائج
قامت من خم شده باب‏الحوائج
ساقى اهل حرم، باب‏الحوائج
هر دو دستت شد قلم، باب‏الحوائج
اى بخون غوطه ورم، باب‏الحوائج
خم شد از غم كمرم، باب‏الحوائج
كودكان تشنه آب، باب‏الحوائج
ديده گريان دل كباب، باب‏الحوائج
منكه مردم زغمت، باب الحوائج
كو برادر علمت، باب الحوائج
ساقى لب تشنگان، باب‏الحوائج
مونس درمانده ‏گان، باب‏الحوائج
بى تو زينب شد اسير، باب‏الحوائج
اهل بيتم دستگير، باب‏الحوائج
بى تو اى جان اخا، باب‏الحوائج
مى‏ كنند راهم جدا، باب‏الحوائج
بى تو اى سر لشكرم، باب‏الحوائج
پاره گردد پيكرم، باب‏الحوائج
شده اى غرقه بخون، باب‏الحوائج
روى مويت لاله گون، باب‏الحوائج

ساقى
دو دست ساقى كربلا
ز تن جدا گشته
سر ماه بنى هاشم
ببين دو تا گشته
دو چشمش ز خون ز تير دشمنان
بگريد به غمش زمين و آسمان
حسين جانم حسين (3)
عمود آهنين تانشست
بر سر عباس
تمام كربلا پر شد از
عطر و بوى ياس
چه غوغائى بود كنار علقمه
كنار پيكرم نشسته فاطمه
حسين جانم حسين (3)
سكينه منتظر تا برم
به سوى او مشكم
خجالت مى ‏كشم اى اخا
گواه من اشكم
اجابت كن تو اين دعاى آخرم
مبر جان اخا مرا سوى حرم
حسين جانم حسين (3)

شرار عشق
كى رود از ياد ساقى آن لبان خشك اصغر
از فرات آبى نخوردم مشك من شاهد برادر
شد جدا از تن دو دستم
از جفا كارى دشمن
از ره آمد تير كينه
خانه ‏اش شد ديده من
اى حسين جان
بهر حالم آن دمى كان تير ديده خون چكان بود
هر دو چشمم كاسه خون، دل بياد كودكان بود
من به احوال رقيه
اين چنين در شور شينم
گريم از اشك سكينه
جان زهرا اى حسينم
اى حسين جان
***
كى توانم من ببينم ناله اهل حرم را
اى حسين جان كن اجابت آرزوى آخرم را
جسم من را سوى خيمه
بر مگردان اى برادر
من خجالت مى ‏كشم از
زينب غم ديده خواهر
اى حسين جان
***
شهيد علقمه
اى سرو خفته در چمن عباس من عباس من
اى كشته صد پاره تن عباس من عباس من
من آمدم از علقمه با مادر خود فاطمه
چشمى گشا حرفى بزن عباس من عباس من
گشته فزون زخم تنت از حلقه‏ هاى جوشنت
چيزى نمانده زين بدن، عباس من عباس من
بعد از تو سقاى حرم گريده چشم دخترم
گريد چو شمع انجمن عباس من عباس من
اى ساقى لب تشنگان با بودن آب روان
دارى چرا خون در دهن عباس من عباس من
داغت به دل آتش زند هجر تو از پا افكند
ام البنين را در وطن عباس من عباس من
از زخم تيرو حنجرت‏اندام از گل بهترت
گشته يكى چون پيروهن عباس من عباس من
شد با عمود آهنين غسل تو از خون جبين
خاك بيابانت كفن عباس من عباس من
روجانب صحرا كنم دست تو را پيدا كنم
بويم چو برگ نسترن عباس من عباس من
از دادن شرح غمت با سوز و شور »ميثمت«
عالم شده بيت الحزن عباس من عباس من

بوى مادر
تا كنار علقمه پيچيد بوى مادرت
شد دو چشم خونينم در جستجوى مادرت
بسكه مى‏ زد موج، عشق فاطمه در سينه‏ ام
عاشقانه كرد دل پرواز سوى مادرت
منكه ساقى هستم ز بهر تمام مى‏كشان
با بهاى جان شدم مست از سبوى مادرت
من زپشت ابر خون ديدم چسان افكنده است
ابر نيلى، سايه بر خروشى روى مادرت
در كنار جسم من با قامتى خم با خروش
بود از عشق و وفايم گفتگوى مادرت
چون ندارم آب، هرگز سوى خرگاهت مبر
پيكر من را، قسم بر آبروى مادرت

صاحب علم
اى دوخته بگلشن حسنت بهار حشم
هر كوچه در عبور تو صد لاله زار چشم
بوسيد از تو نفس نفيس رسول دست
بگشوده بر تو حجت پروردگار چشم
چشم و چراغ چار امامى و دوختند
بر عارض من محمدّيت هر چهار چشم
جز نخل قامت تو تماشا نمى ‏كنم
چون باغ گل بر آرم اگر صد هزار چشم
دارند چون ساره جوانان هاشمى
بر ماه طلعتت ز يمين و يسار چشم
ريزد هماره گوهر اشكم بپاى تو
دارد از آن بگريه خود افتخار چشم
تا اعتبار يافتم از خط نوكريت
پوشيده ‏ام ز عالم بى اعتبار چشم
سقا و صاحب علم و خادم حرم
بالله نديده مثل تو در روزگار چشم

حضرت عباس
به خدا دنيارو نمى ‏خوام بى اباالفضل
جنت الاعلى را نمى ‏خوام بى اباالفضل
در خم زلفش اسيرم
من گدا و او اميرم
چه خوشه روزى هزار بار
من اباالفضلى بميرم
كسى همتاشو نديده
نه ديده، نه شنيده
چون خدا تنها تو عالم
يه ابالفضل آفريده
به على نور دو عينه
سينه چاك عالمينه
همه زير سايه‏او
كه علمدار حسينه
اگر لطف او نباشه
زندگى كه زندگى نيست
بندگى غير از در او
غير سرافكندگى نيست
در خم زلفش اسيرم
من گدا و او اميرم
چه خوشه روزى هزار بار
من اباالفضلى بميرم
روى قلب من يه قابه
صاحب قلبم گواهه
نقش روى قاب قلبم
عكس يك خال سياهه
خسته از دست زمونه
با سرشك دونه دونه
دخترى كنج خرابه
با لب خونى مى‏ خونه
به خدا دنيارو نمى ‏خوام بى اباالفضل
جنت الاعلى را نمى ‏خوام بى اباالفضل

على مولا
عمريست كه دم به دم على مى ‏گويم
در حال نشاط و غم على مى ‏گويم
يك عمر على گفتم و ان شاءالله
تا آخر عمر هم على مى ‏گويم

قبله عشاق
اى كه از هر دلبرى، دل مى ‏برى
هم دلاور هستى و هم دلبرى
جمله موجودات هستى مست تو
اختيار آفرينش دست تو
عشق رو به تو عبادت مى ‏كند
كائنات از تو اطاعت مى ‏كند

پسر حيدر اباالفضل
همچو حيدر آهنينى
ماه حق روى زمينى
در مديحت من چه گويم
تك يل ام البنينى
تو خداى عالمينى
تو خداى عالمينى
در مديحت من چه گويم
تو علمدار حسينى
دلبرى و دلربايى
پسر شير خدايى
پرچم حسين به دوشت
ساقى تشنه لبايى
همه هستيم حسينه
مى‏و مستيم حسينه
سرود لبم حسينه
خواب هر شبم حسينه
همه هستيم اباالفضل
ز چه مستى يا اباالفضل
به ما مى ‏گن ديوونه
امان از اين زمونه
بذار بگن ديوونه
بذار بگن ديوونه
همه ‏ى آرزومه
همه باشند ديوونه
الهى تا خدا هست
يكى عاقل نمونه
ليلى مجنونمونه
كه حسين ليليمونه
صد هزار تا زليخا
اسير مستيمونه
آقامون نور عينه
شاه عالمينه
همه عالم بدونه
اربابم حسينه
***
الا يا ايهاالساقى ادركاسأو ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولى افتاده مشكلها
حسين اى جان شيرينم
حسين اى يار ديرينم
دو عالم را زكف دادم
فقط روى تو را بينم
چه دشوار است پيمودن
ز هجران تو  منزلها
به يادت همچنان گريم
كه ماند ناقه در گلها

اباالفضل
بگو چه رخ داده در اين علقمه
كه آمده مادر ما فاطمه
خاك و شن و خون همه در هم شده
پشت حسين از غم تو خم شده
بنده ‏ى عشق و منم عباسم
يك جهان غيرتم و احساسم
بعد اكبر دل من تاب نداشت
اشك دز ديده‏ى من خواب نداشت
اى علمدار كربلا عباس
مرد ميدان كربلا عباس
پنجمين نور چشم فاطمه‏ اى
تو حسين كنار علقمه ‏اى
اى علمدار جوان
ساقى لب تشنگان
شافع روز جزا
بچه شير مرتضى
طاقت من كم شده
قامت من خم شده
ساقى اهل حرم
هر دو دستت شد قلم
اى به خون غوطه ‏ورم
خم شد از غم كمرم
اى علمدار حسين
اى على را نور عين
كودكان تشنه‏ ى آب
ديده گريان دل كباب
من كه مردم ز غمت
كو برادر، علمت
ساقى لب تشنگان
مونس درماندگان
بى تو زينب شد اسير
اهل بيتم دست گير
بى تو اى جان اخا
مى‏كنند رأسم جدا
بى تو اى سر لشكرم
پاره گردد پيكرم
مولا اباالفضل
خوشا كسى كه بود به عالم
گداى ميخانه اباالفضل
چو شمع محفل بريزد اشك
بود چو پروانه‏اى اباالفضل
فداى چشمان پر زخونت
بيا به سويم نظاره‏ اى كن
براى بيچاره بودن من
تو فكر كارى و چاره‏ اى كن
منم گدايت منم گدايت گداى غمگين و بينوايت
چه مى ‏شود گر شبى نشينم به گوشه‏ ى صحن كربلايت
قبله‏ من ‏تو كعبه‏ من‏ تو مناى ‏من‏ تو صفاى‏ من ‏تو مروه ‏من‏ تو عباس ‏عباس‏ ابوفاضل

علمدار اباالفضل
غمديده ‏ى مدينه ‏ام
آتش گرفته سينه ‏ام
شرمنده ‏ى سكينه‏ ام
مير و علمدار
واى از دلم واى از دلم
شد مشك پاره قاتلم
از دست رفته حاصلم
مير و علمدار
كو مادرم ام البنين
بيند مرا نقش زمين
چشمم بندد دل غمين
مادر كجايى، بيا، مادر كجايى
من سينه چاكم سينه چاك
افتاده دستم روى خاك
ارباب حسين روحى فداك،
خدا نگهدار حسين
جسم مرا خيمه مبر
آبروى مرا بخر
بردار، دستت از كمر
اى قد هلالم، حسين، بنما حلالم
تو قبله‏ ى اهل غمى
بر زخم دلها مرهمى
تو ساقى محرمى
باب‏الحوائج تويى، خيرالنتايج

حسرت باغبان
باغبان ديده به حسرت سوى گلها مى‏ كرد
باغ را، دست اجل يكسره يغما مى‏ كرد
علم ودست علم گير جدا روى زمين
تا دهد شرح ستم مشك دهن وا مى‏ كرد
اين آب فرات نيست به مشك آبروى اوست
در پيشگاه آبروى خلق مى ‏برد
نى آب فرات است نه آبروى او
او خودآبروى ام البنين است مادرش

حضرت عباس
عباسمو از شجر حيدرم
مؤدب آداب پيغمبرم
دست من شد جدا
فرق من شد دوتا
رهبر من عزيز زهراست مهجت قلب آل طه
اى رهنماى مكه و مدينه
شرمنده ‏ام ز دخترت سكينه

اى مشك دلم مشكن
اى رونق بازارم
بنگر به دل زارم
من كوه غم و دردم
جان خسته و دل سردم
بى تو بر نمى ‏گردم
اى مشك دلم مشكن
اى مشك مريز آبرويم
بر باد مده تو آرزويم
امروزكه دل من به خروش است
اى مشك هزارعُهده ‏ام به دوش است
هم حامى حاميان دينم
هم ساقى چند نازنينم
اى مشك دلم مشكن
اى مشك دلم مشكن
بى آب تو اى جانم
بر حرم نمى ‏رانم
شرمنده طفلانم
گر آب نگهدارى
مى ‏كنى مرا يارى
كن تو آبرو دارى
سيراب ز آب خوشگوارى
اما ز حرم خبر ندارى
بى آب اگر روم دمادم
بايد ز خجالت آب گردم
اى مشك دلم مشكن
اين ديده ز خون تر
ببين گريه آب آور
وان تشنگى اصغر
طفلان حرم گريان
زينب به دعا نالان
با من همگى گويان
اى مشك دلم مشكن
افسوس بسى گناه كردم
بر آب روان نگاه كردم
هر چند كه آب را نخوردم
كف در خنكاى آب كردم
اين دست ز تن بريده بادا
از حدقه برون دو ديده بادا
كفاره‏ى لمس آب اين است
خوش باش كه عاشقى همين است
وقتى كه من ادرك اخا شنيدم
كاشكى مى‏ديدى عباس ز غم چيا كشيدم
تو راه دوتا غرق به خون دست بريده ديدم
رو خاك ميون صحرا مشك دريده ديدم
چشمتو باز كن ببين حسين پشت نشسته
داغ جگر سوز تو پشت منو شكسته

»سقا اباالفضل«
تو اباالفضل جوانى
ساقى لب تشنه گانى
تو نواى نينوايى
تو اميد خيمه‏ هايى
پادشاهى از حسين است
تو وزير كربلايى
اى گل ياس، باغ احساس
بوالفضايل افضل الناس
دانه‏ هاى اشك الماس
نام نامى تو عباس
هم تو سقا، هم تو آقا
هم دل آرا، هم تو مولا
مادرت ام البنين است
رنگ و بويت مثل زهرا

من زينب كبرايم
نايبه الزهرايم
منم حسين زهرا
منم غريب و تنها
اى كربلائيان مولا، مولا، مولا هيچ كجا مولا مولا مولا
شام بلا نمى ‏شود مولا، مولا، مولا
مولا، مولا، مولا، مولا

صدا مى ‏زد حسين
از حرم تا قتلگه زينب صدا مى ‏زد حسين
دست و پا مى ‏زد حسين زينب صدا مى‏زد حسين
از جنان تا قتلگه زهرا صدا مى ‏زد حسين
از جنان تا قتلگه حيدر صدا مى ‏زد حسين
از جنان تا قتلگه احمد صدا مى زد حسين
از جنان تا قتلگه حسن صدا مى ‏زد حسين
از بالا تا قتلگه خدا صدا ميزد حسين
دست و پا مى ‏زد حسين زينب صدا مى ‏زد حسين
حسين، حسين، حسين
اى علمدار، اى علمدار، اى علمدار يا اباالفضل
بر حسين باشد سپاهى، بر سپاهش ميرو شاهى
همچو ماهى، ماه لشكر يااباالفضل
اى علمدار... اى علمدار... اى علمدار

 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.