«على اصغرعليه السلام »
مشهور است كه على اصغر شش ماهه بود. مادرش حضرت رباب و على اصغر با سكينه از جانب مادرنيز برادر و خواهر بودند. امام حسين نزد خواهرش امّ كلثوم (زينب صغرى) آمد و به او فرمود: اى خواهر ترا در مورد نگهدارى كودك شير خوارم، سفارش مى ‏كنم زيرا او كودك شش ماهه است و مراقبت نياز دارد. ام كلثوم عرض كرد. برادرم، اين كودك سه روز است كه آب نياشاميده از قوم براى او شربت آبى بگير. امام حسين‏ عليه السلام على اصغرش را در آغوش گرفت و به سوى قوم رفت، خطاب به قوم فرمود: »شما برادر و فرزندان و يارانم را كشتيد و از آنها جز اين كودك باقى نمانده كه از شدت تشنگى مثل مرغ دهان باز مى‏ كند و مى ‏بندد اين كودك كه گناه ندارد نزد شما آورده ‏ام تا به او آب بدهيد« هنوز سخن امام تمام نشده بود كه به اشاره عمر سعد حرمله بن كاهل اسدى گلوى نازك او را هدف تير سه شعبه ‏اش قرار داد كه تير به گلو اصابت كرد مصيبت جگر سوز على اصغر به قدرى بر امام حسين عليه السلام سخت بود كه آن حضرت در حالى كه گريه مى ‏كرد به خدا متوجه و عرض كرد خدايا خودت بين ما و اين قوم داورى كن، آنها ما را دعوت كردند تا ما را يارى كنند، ولى به كشتن ما اقدام كردند.(76)

شمع سوخته
خون گلويش زينت فلك شد
اصغر فداى قصه ‏ى فدك شد
هر دم صداى العطش
آه عمو العطش
از خيمه خيز شعله ‏ور
آه عمو العطش
طفل صغيرى كرده غش
آه عمو العطش
وقت حرم در خواب شد
آه عمو العطش
در خيمه قحط آب شد
آه عمو العطش
هر كودكى بى ‏تاب شد
آه عمو العطش
اصغر چو شمعى سوخته
آه عمو العطش
لب بسته و افروخته
آه عمو العطش
ديده به مادر دوخته
آه عمو العطش

بلبل شكسته دل
اى بلبلم چرا بشكسته ‏بال تو
تير و كمان كند گريه به حال تو
غم سينه مرا در خون نشانده‏ است
جز تو براى من يارى نمانده است
هستم به سوز و ساز اى طفل‏ سرفراز
رفتى به خواب ناز
تير كمين تا حنجر نازت دريد
پشت بابايت خميد
زين خبر شد گيسوى زينب سپيد
پشت بابايت خميد

حسين
به جرم عشق و عاشقى به ما ميگن ديونه
بذار ملامت بكنند يه خوب و بد ميمونه
دل من از روز ازل اسير يك نگاهه
حسين رو دوست داره مگه خاطر خواهى گناهه
ديونه‏ ى حسينم و ويرونه‏ ى حسينم
خراب و مست گوشه‏ ى ميخونه‏ ى حسينم
بهشت من حسينه و سرشت من حسينه
نوشته ‏ى كتاب سرنوشت من حسينه

حسين
ما خانه بدوشيم
غم زينب به دو عالم نفروشيم
ما خانه به دوشان بيابان بلائيم
در موج بلا، مست ز صهباى ولائيم
پيش از گل آدم به گُل اشك نوشتيم
اين نام‏كه از آب و گل كرب وبلائيم
كه واللَّه قسم قبله‏ ى ماكوى حسين است
حتى به سوى كعبه اگر روى نماييم

حسين
اگر ساقى حسين است من مى نخورده مستم
خبر از خود ندارم چه بودم يا چه هستم
تو چه در پيمانه كردى كه مرا ديوانه ديوانه كردى
به وصول چشم شهلات تو مرا افسانه ‏ى افسانه كردى
اى حبيبم، اى طبيبم، بى تو در عالم غريبم ‏من غريبم

حسين
من به نام اصغرم حجت اكبرم
حيدر كوچك زاده حيدرم
مُهر طومار حسين‏ بن‏ على ‏اصغرم
شور بازار حسين بن على اصغرم
عرش را زيورم در زمين رهبرم
پير عشقم منو و مجتهد پرورم
باب حاجاتم دو صدها تن گداى من‏اند
نه در صدها تن همه عالم گداى من‏اند
مظهر داورم بهر دين گوهرم
محسن كربلا شافع محشرم
روى دست فاطمه قنداقه ‏ام ديدنى است
سرخى خون گلوى پاره بوسيدنى است
باب‏ الحوائج هستم كار خدايى مى ‏كنم
با پنجه‏ هاى كوچكم مشكل گشايى مى ‏كنم

شه زاده هستم، اميددلهايم
عزيز جان عزيز زهرايم
در آسمان كوثر شهابم
عشق رقيه جان ربابم
***
چه كربلاست چه پر بلاست
سر حسين به نيزه ‏هاست
يا كاشف ‏الكرب‏ عن ‏الوجه ‏الحسين
ابوالفضل، ابوالفضل
***
عشق تو در ضميرم به كمندت اسيرم
من ز دست ابالفضل رزق و روزى مى ‏گيرم
حسين - ابوالفضل
اى عمو آب چه شد
عمو عباس عطش
امان از دل زينب -واى از دل زينب- اميرالمؤمنين -حيدر
سرمايه محبت زهراست دين من
من دين خويش را به دو دنيا نمى ‏دهم
گر مهر وماه را به دو دستم نهد قضا
يك ذره از محبت زهرا نمى ‏دهم
تا نبيند چشم مادر
دست و پا زير عبا زد
لاى لاى على اصغر - لاى لاى على اصغر
عاقبت غنچه ‏ام خشكيده شد
خشكيده و هر طرف پاشيده شد
گل فروشم، گل فروشم
خون چكد از دست و دوشم

بازهم...
باز اينجا غرق خون هر سر شود
باز زهرا دست بر پهلو شود
باز هم ماه محرم شده است
قد زهرا به جنان خم شده است
عرشيان حلقه‏ ى ماتم زده ‏انند
فرشيان خيمه گه غم زده ‏اند
آسمان رنگ عزا بگرفته
آب آهنگ عزا بگرفته
كوچه ها باده ز غم نوشيده ‏اند
در و ديوار سيه پوشيده‏ اند
***
كودكى
كوچيك بودم ‏كه ‏مادرم
يا حسين يا حسين
حرز تو گردنم مى ‏كرد
يا حسين يا حسين
وقتى محرم مى ‏اومد
يا حسين يا حسين
پيرهن سياه ‏تنم‏ مى كرد
يا حسين يا حسين
بزرگترهاى من منو
يا حسين يا حسين
تو مجلست آورده ‏اند
يا حسين يا حسين
هوا مو داشته باش آقا
يا حسين يا حسين
منو به تو سپرده ‏اند
يا حسين يا حسين
امير كشور دلهاست عبّاس
به يكتايى قسم يكتاست عبّاس
اگر چه زاده امّ‏البنين است
وليكن مادرش زهراست عبّاس

بى على
اينقدر زانوى غم در بر نگير
نيمه شب ختم على اصغر مگير
بى على در خيمه لالايى مكن
گريه بر گهواره خالى مكن
چون گل و بلبل كه مدهوش هَم ‏اند
اصغر وبابا در آغوش هم ‏اند
از لبان خشك ديگر دَم مزن
شعله‏ اى در خرمن صَبرم مزن
زخم بر تار دل زينب نزن
آتش اندر حاصل زينب نَزن
حسين... حسين... ابى ‏عبدالله
اى مدال افتخارم اى اميد آخرم
لايى لايى اصغرم
كنده‏ام قبر تو را با دست خود پشت حرم
لايى لايى اصغرم

على اصغر
لب تشنه اصغر غش كرده اصغر گل پرپر اصغر
سرباز كوچك را بَرد بر سوى ميدان تا درس جانبازى دهد براهل ‏ايمان
رهبر عدل‏وداد از براى جهاد
لب تشنه اصغر غش كرده اصغر

پير همه بود اگر چه او كودك بود
صبرش به غريبى پدر اندك بود
مى ‏كرد به نِى اشاره مى ‏گفت رباب
اى كاش سر نيزه كمى كوچك بود
گر آب شد ميسّر اول بده به اصغر
***
جانمادر ز بَرَم از چه جدا گشتى تو
همره باب گرامى به كجا رفتى تو
شير اگر نيست مرا شيره ‏ى جان مى ‏دهمت
از سرشك مژگان آب روان مى ‏دهمت
جان مادر ز غمت سوزم و سازم به جهان
گر بميرم ز عطش من نخورم آب روان
نام آب هر كه برد طعمه‏ ى شمشير شود
تو چه گفتى كه گلويت هدف تير شود
مادر اصغر بيا، اصغر به ميدان آمده
غرق در خون پيكرى با چشم گريان آمده
مادر اصغر بيا بنگر على اصغرت
از نوا افتاده با حال پريشان آمده
از حرم بيرون بيا، اصغر به آغوشم گذار
رفته اندر رزمگه با شاه خوبان آمده
هر چه گفتم اين على تشنه لب است آبش دهيد
بر گلوى نازك وى تير پيكان آمده
***
در على مى ‏توان خدا راديد
چونكه آئينه دار و زهر است
گر نيايى حقير مى ‏ميرم
بى تو شاها فقير مى ‏ميرم
ثروت من فقط ولايت توست
كى دگر من فقير مى ‏ميرم
به صفاى تو مى ‏خورم سوگند
ور بگويى بمير مى‏ ميرم

 على اصغر
دور از حريم وصلت گل رنگ بو ندارد
سرچشمه‏ى سرايت آبى به جو ندارد
از آتش فراقت ديگر نمانده طاقت
جز ديدن جمالت دل آرزو ندارد
يابن‏الحسن كجايى
اى جلوه ‏گاه قرآن
اى چلچراغ ايمان
از عشق من به هر جا در شهر گفتگويى است
من عاشق تو هستم اين گفتگو ندارد
راه وصال بستى با ديگران نشستى
رو كن به هر كه خواهى گل پشت و رو ندارد
***
دل من منتظر تا خنجر مولا بگيرى
بيايى تا انتقام مادرت زهرا بگيرى
عدو را زنده سازى نشينى رو به رويش
به دست انتقامت زنى سيلى به رويش
بر مشامم مى‏رسد هر لحظه بوى كربلا
بر دلم ترسم بماند آرزوى كربلا
تشنه آب فرات اى اَجل مهلت بده
تا بگيرى در بغل قبر شهيد كربلا
***
پر كشيدم سوى بابا
در دلم دارم شراره
به بچّه ‏ها خبر بديد
اصغر ديگه آب نمى ‏خواد

على اصغر
واى! واى!
رو دست بابا خوابيده
ديگه به خيمه نمى ‏ياد
بگيد مثل ماهى لباش
بهم نمى ‏خوره ديگه
داره مى ‏ره يه جاى خوب
كه غم نمى ‏خوره ديگه
با خون حنجرش على
رو شونه ‏ى بابا نوشت
منكه ديگه آب نمى‏ خوام
پر مى‏ كشم مى ‏رم بهشت
لباى خشك شش ماهه
با خون حنجر شده تر
با لباى غرق خونش
ز دست بابا زده پر
سرباز كوچيك بابا
جونش رو مى ‏كنه فدا
بابا خجالت مى ‏كشه
ديگه بياد تو خيمه ‏ها
مى ‏ره كنار خيمه ‏ها
يه قبر كوچيك مى ‏كنه
رباب براى دلخوشى
بوسه به اصغر مى ‏زنه
***
گلوى نازك
از تشنگى گهواره را آزرده بودم
گر تير دشمن هم نبودى مرده بودم
زين رو عطش را كردم آن لحظه بهانه
تا كه شوم زائر به رويى جاودانه
به به كه روى مست بابا، ديدنى بود
همچون گلوى ناز كم، بوسيدنى بود
محو تماشاى پدر گشتم در آنجا
از او جدايم كرد امّا تير اعدا
بر دست من مزن پر لاى لاى على جان
جانم على اصغر لاى لاى على جان

على اصغر
در پيش چشم بابا
گشتى چو غنچه پرپر
پر خون شده گلويت
در خون شدى شناور
از تير خصم كافر
چون گل شكفته ‏حنجر
پرپر مزن كه ديگر
جان مى ‏دهى به دلبر
از داغت اى ستاره
بشكسته گاهواره
خون مى‏شود دوباره
قلب حزين مادر
مادر به قلب خسته
در ماتمت نشسته
بال و پرت شكسته
در راه عشق حيدر
گرديده حنجر تو
اندوه مادر تو
قنداقه و سر تو
پر خون شده سراسر
پر مى‏ كشى تو اى يار
ديگر به سوى دلدار
با ياد درب و ديوار
رفتى به سوى كوثر
اى واى على اصغر من غم مهر حسين با شير، از مادر گرفتم
روز اول كامدم دستور تا آخر گرفتم
بر مشام جان زدم يك قطره از عطر حسين
صبغة از عود و گلاب نافه‏ ى عنبر گرفتم

ياحسين
يا حسين
يا بن‏ فاطمه
اى كه به عشقت اسير، خيل بنى ‏آدمند
با خبران غمت بى‏ خبر از عالمند
هر كه غمت را خريد، عشرت عالم فروخت
سوختگان غمت، با غم دل خرمّند
يوسف مصر بقا، در همه عالم تويى
در طلبت مرد و زن، آمده با درهمند
خاك سركوى تو، زنده كند مرده را
چونكه شهيدان تو جمله مسيحا دمند

على اصغر عليه السلام
همينطور كه قبر شش ماهه رو مى‏ كند. پشتش رو نگاه مى ‏كنه مبادا مادرش بياد. يه وقت ديد يكى مى ‏گه مهلاً مهلا حسين جان بذار يه بار ديگر پسرم رو ببينم
اى گل پرپر حسين
اى دل و دلبر حسين

واى على اصغر
به روى دستان پدر
به خون شناور حسين
صداى غربت پدر
حلق تو را بغض گلوست
تو را هميشه آرزوت
يارى لشكر حسين
گلوى خون فشان تو
ز عاشقى نشان تو
تلظّى زبان تو
رنج مكرّر حسين

خنده‏ هاى آخر
تير عشق تو نشسته
چون به روى حنجر من
شاهد سرمستى من
خنده ‏هاى آخر من
گشته اين حنجر سبويم
شد ميم خون گلويم
پر كشيدن سوى زهرا
شد تمام آرزويم
)تير عشق تو نشسته
چون به روى حنجر من
صوت هل مِنْ ناصر تو
از دلم طاقت ربوده
اين گلوى خونفشانم
بال پروازم گشوده
پر گشودم چون كبوتر
عازمم رو سوى كوثر
من طرفدار حسينم
شاهدم اين خون‏حنجر
مى ‏خورد بر هم لبانم
تشنه‏ ام من همچوماهى
در غريبى تو گشتم
بهر يارى تو راهى
خسته ‏ام از گاهواره
شعله ‏ور همچون‏ستاره

گداى كرب و بلا
به فداى چشم ترت حسين
من خسته و نظرت حسين
چه شود رسم به برت حسين
من توشه از سحرت حسين
تو امام هر دو جهان من
تو بناى سود و زيان من
تو سرود و ذكر و زبان من
تو اثر بده به بيان من
كه بگويم از پسرت حسين
به خدا ز تو شوم جدا
نشوم ز داغ غمت رها
شده اوج بندگيم شها
به در سراى توام گدا
ز گدا بود خبرت حسين
همه جا فقط ز تو دم زنم
كه گداى كرب و بلا منم
ز همه به عشق تو دل بِكَنم
سر خود به پاى تو فكنم
من روسيه، من چهره زشت
كه تو داده‏ اى به دلم بهشت
مسپاريم تو به سرنوشت
كه شوم من از تو جدا حسين

غنچه
غنچه مى ‏پيچد به خود از شرار تشنگى
باغبان مى ‏ميرد از شرم و از شرمندگى
اى على اصغرم روى دستم پر مزن
جان من با خنده ‏ات، بر دلم آذر مزن
هم كمان هم تير آن گريه بر حالت كند
خنده زهرا و على شاد و خوشحالت كند
حاجى شش ماهه ‏ام بسته ‏اى احرام خون
***
بگذر اى تير و ببين ديده ‏ى از خون‏تر او
دل من پاره كن و پاره مكن حنجر او
بنشين بر جگر حرمله و داد بزن
كه ندارى جز از داغ دل مادر او

كودك نيمه جان
اى اهل كوفه رحمى اين طفل جان ندارد
خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد
ديشب به گاهواره تا صبح دست و پا زد
امروز روى دستم ديگر توان ندارد
هنگام گريه كوشد تا اشك خود بنوشد
اشكى كه تركند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پائيز لب چون دو چوبه خشك
اين غنچه بهارى غير از خزان ندارد
اى حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را
يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد
شمشير اوست آهش، فرياد او تلظّى
جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد
رحمى اگر كه داريد يك قطره آب آريد
بر كودكى كه در تن جز نيمه جان ندارد
با من اگر بجنگيد تا كشتنم بجنگيد
اين شير خواره بر كف تيغ و ستان ندارد
مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها
جز اشك خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه امامش ديگر مكان ندارد
ميثم- به حشر نبود غير از فغان و آهش
آن كو از اين مصيبت آه و فغان ندارد

حضرت على اصغرعليه السلام
شاه مظلومان چو اندر كربلا بى يار شد
بى‏ كس و بى ‏مونس و بى ‏يار و بى ‏غمخوار شد
از حرم بيرون شد و آمد به سوى حَرْ بگاه
تكيه بر نى داد و فرمود و با قوم تباه
بى‏ حيا مردم من آخر زاده پيغمبرم
باب من باشد على زهراى اطهر مادرم
ميهمانم بر شما اى قوم بيرون از حيا
رسم ميهمانى نه اين است اى گروه بى ‏وفا
من چنين تنها نبودم كآمدم در اين ديار
بى كسم كرديد و كشتيد همه انصار و يار
حال و تنهايم مرا در اين زمين يارى كنيد
بى كَسم هل من نصير شرم و از بارى كنيد
شاه را شش ماهه طفلى بود و اندر خيمه گاه
از عطش نِىْ در تنش تابى و نِىْ در سينه آه
چون به گوشش آه هل من ناصر بابا رسيد
خويش و را افكنده از گهواره و اشكش چكيد

دوست دارم
دوست دارم شمع باشم گوشه ‏اى تنها بسوزم
بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاك پايت افتم
يا چو گل شاداب باشم يا من از گرما بسوزم
دوست دارم كام عطشان تو را سيراب باشم
گر چه خود از تشنه كامى بر لب دريا بسوزم
دوست دارم شمع باشم در دل شب‏ها بسوزم
روشنى بخشم به جمعى و خودم تنها بسوزم
دوست دارم شمع باشم گوشه‏اى تنها بسوزم
بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم

خشكيده است
بر لب دريا لب دريا دلان خشكيده است
از عطش دل‏ها كباب است و زبان خشكيده است
كربلا بستان عشق است و شهامت اى دريغ
كز سموم تشنگى اين بوستان خشكيده است
سوز بى ‏آبى اثر كرده است بر اهل حرم
هر طرف بينى، لب پير و جوان خشكيده است
آه از مهمان نورانى كه در دشت بلا
ميزبان سيراب و كام ميهمان خشكيده است
دامن مادر چو دريا اصغرش چون ماهى است
كام ماهى بر لب آب روان خشكيده است
نازم اين همت كه عباس آيد از دريا ولى
آب بر دوش است و لبها همچنان خشكيده است
گر ندارد اشك تا آبى به لبهايش زند
چشمه چشم رباب كز سوز جان خشكيده است

در پى اصغر
كربلا تاريك و سرده
بيا بون پر نامرده
ببينيد رباب خسته
پى اصغرش مى ‏گرده
عزيزم ببين فكارم
ز غم تو بيقرارم
از پاى طفلان نازت
خار صحرا در مى ‏يآرم
آه از اين دوروزمونه
مى ‏گيره رقيه بونه
بسكه تو صحرا دويده
كف پاهاش پرخونه
وقتى دشمنا رسيدند
معجرامون و كشيدند
بچه ها از ترس شمشير
رو آتيشا مى ‏دويدند
سر جداى مهربونم
امشب و پيشت مى ‏مونم
بسكه تا زيانه خوردم
نشسته نماز مى ‏خونم
***
كمكم كن
كمكم كن بى ‏بى زينب
جون من رسيده بر لب
دل من به غم اسيره
اصغرم داره مي ميره
ببينش در التهابه
تشنه يه جرعه آبه
كمكم كن بى ‏بى زينب
آب بهش بدى ثوابه
چشماش تا روبى فروزه
اصغرم گرفته روزه
نمى‏ دونم چرا زينب
حنجرم داره مى‏ سوزه
در دو غصه ‏ام بى‏ شماره
مى‏ دونى آخر كاره
معجرى بده ببندم
به گلوى پاره پاره
دلم پر سوز و گدازه
موقع كفن و نمازه
خاك نريز به روى طفلم
دو تا چشماش نيمه بازه
طفل من نمونده زنده
دلمو ز ريشه كنده
من نميدونم چى ديده
كه هنوز داره مى‏ خنده
طفل شش ماه كى ديده
كه به خاك و خون تپيده
رد دستاشو نيگا كن
چقدر ناخنم كشيده
سينه ‏ام ز غصه چاكه
خواهرش ز غم هلاكه
ديگه دلخوشى ندارم
اصغرم به زير خاكه
تو ديگه غصه ندارى
به جنان ره مى‏سپارى
وقتى زهرا بغلت كرد
رو سينه‏ اش سر نگذارى

اى جان جانانم على
اى ميوه بستانم على
اى دلبرم، اى اصغرم
بازى مكن با جانم


آوردمت رو به روى لشكر، پژمرده ‏اى شادابت كنم
خشكيده لبهاى كوچك تو، گفتم مگر سيرابت كنم
از تشنگى بى ‏خوابى كشيدى، با جرعه ‏اى آب خوابت كنم

اما دريده حنجر شدى
با كام عطشان پرپر شدى
اى دلبرم اى اصغرم
بازى مكن با جانم على

على على اصغر مدد
يا على اصغر مدد على على اصغر مدد
واى على اصغرم
اصغرم، اينك تو اصغر نيستى
فاش مى‏ گويم كه اينك كيستى
قطره بودى و كنون دريا شدى
تو مدال سينه‏ ى زهرا شدى
على اصغر على اصغر
حسين واى واى واى

طفل شش ماهه
طفل شش ماهه‏ ى حضرت خيرالبشر
از عطش كرده غش به روى دست پدر
شد جدا از بَرَش
طفلِ، مَه منظرش
نور دل حيدر
دلبند پيغمبر
گشته در خيمه‏ ها محشر كبرى به پا
بهر آب نوگل خامس آل عبا
گشته پرپر گلش
شده خونى دلش
نور دل حيدر
دلبند پيغمبر
اى مرغ بى‏ بال و پرم

على اصغر
اى شش ماهه گل من، اصغر من، چرا نمى ‏خوابى
بنما رحمى به دلم، هستى من، چرا تو بى ‏تابى
اى دل و اى دلبر من
ياس من اى اصغر من
على على جانم (2)
گهواره گشته تهى، همنفسم، گشا تو بال و پر
قنداقه ‏ات شده از، خون گلو، چو لاله احمر
آخرين سربازم على
كودك جانبازم على
على على جانم(2)
خونت را اى پسرم، بهر خدا بر آسمان ريزم
از ديده در غم تو، اى پسرم، گُهر ز جان ريزم
اى همه بود ونبود
اى گل ياس كبود
على على جانم (2)

طفل اطهر
الهى شد اصغرم ز جفا، در ره تو فدا، روى دست من
گل نشكفته زباغ و لا شد زشاخه جدا روى دست من
خيزد اين نغمه از دل و جانم
اى على جانم اى على جان
الهى كه تو آگاهى كه فدا اصغرم شده اين آخرين يارم
شراره برخيزد از دل من حلق چاك على به ياد آرم
گريم اى نور هر دو چشمانم
اى على جانم اى على جانم
فتاده آخر بلبلم ز نوا از خدنگ اندر آغوشم
به حلق خونين و خنده به لب شد به سوى جنان طفل خاموشم
مانده اندر دل آه سوزانم
اى على جانم اى على جانم
خداوندا روى دست من اين شيرخواره من بال و پر مى ‏زند
كه ديدم زين بال و پرزدنش بردل پدرش بس پر مى ‏زند
اى گل پژمان گلستانم
اى على جان اى على جانم
قيام خونين كرب و بلا زنده تا ابد از خون اصغر شد
گوه از بهر غريبى من خون حنجر اين طفل اطهر شد
نالم از قلب
اى على جان اى على جانم (77)

بلبل خاموش
اى كودك مدهوش من على على على على
اى بلبل خاموش من على على على على
خون مى ‏چكد از حنجرت بردست باب اطهرت
معراج تو شد دوش من على على على على
بابا دلم را خون مكن قلب مرا محزون مكن
آواى تو در گوش من على على على على
اى لاله من خنده كن بين ژاله من گريه كن
شد غصه هم آغوش من على على على على
دشمن كند نظاره‏ ام از كف برون شد چاره ‏ام
گرديده از سرهوش من على على على على(78)
اى روح من على على على على
مجروح من على على على على
ريحان من على على على على
قرآن من على على على على
ياسين من على على على على
اى تشنه لب على على على على
عشق زينب على على على على
عشق رباب على على على على
على اصغر على على على على
گل پرپر على على على على
ياابن الزهرا، يابن الطاها، خونين سر(79)

شش ماهه حسين
كودك شش ماهه گناه نداره
بچه كه لشكر و سپاه نداره
حنجره خشك پاره شدن نداره
گلوى بچه تيرزدن نداره
نگاه حرمله به اصغر افتاد
بچه بى شير و با تير جواب داد
لبهاى پرخون چطورى مى ‏خنده
باباش چطورى اين لبها را مى ‏بنده
مادر اكبر مى ‏گه وقت صبره
باباش درحال كندن يه قبره
مردن شيرخواره ديدن نداره
سربريده بُريدن نداره
لبى كه با خون بسته باز نمى ‏شه
سر كوچيك به نيزه جا نمى ‏شه(81)

آخرين سرباز
اى سفر كرده خيمه پسرم
باز برگرد كه من منتظرم
اصغرم حنجر تو پاره شده
مادرت بى كس و آواره شده
داغ من بيشتر از پيش بود
كه رگ حنجرت نيش بود
خجل از تو گل بى شيرم من
به تو سوگند كه مى ‏ميرم من
برگ گلهاى لبت را بازو كن
كمتر اى بابا برايم ناز كن
كس نديده چون تو سربازى على
مى‏كنى باقلب من بازى على
برگهاى غنچه و گل سوختند
غنچه را بر سينه گل دوختند

طفل معصوم
شكوفه ‏ام ز چه پژمرده و پرپر شدى
شيرخوارم بى قرارم اى حقيقت را تجسم
اصغر من، دلبر من، جان مادر
كن تبسم -اى على جان اى على جان
نمى‏رود به خدا ياد تو از اين دلم توئى على زتمام زندگى حاصلم
اى نسيم كوى جانان اى على جان اى على جان
سخن بگو كه زكف رفته قرارم على خزان شده گل خوش بوى بهارم على
با كه گويم اى على جان كه دگر پسر ندارم
هستى ام را، دادم از كف كودكم را (82)

عطش
نور چشم فاطمه،مى ‏سوزد از سوز عطش
روى دستش كودك شش ماهه‏ اى نموده غش
اصغر اى نور چشمان‏تر من، گريه كم كن على اصغر من (2)
تير سه شعبه حرمله زد برگلويش بى خبر
هم حلق اصغر پاره شد هم شد به بازوى پدر
حنجر اصغرش چون لاله خون، اشك چشم حسين گرديده گلگون (2)
آيد صداى العطش از خيمه آل عبا
طفلان به آه و ناله و پژمرده جام لاله ‏ها
از عطش لاله ‏ها گرديده پرپر، خون شده قلب محزون پيمبر
گلهاى باغ فاطمى از تشنگى پژمرده شد
داغ عطش بر سينه و لبهاى آنان خورده شد
وامصيبت به پا شورعزا شد، اى خدا كُلُ ارضِ كربلا شد

حضرت على اصغر
شده چون لاله خونين گل نيلوفرم
زتير حرمله شد پاره حلق اصغرم
اميد آخرم - على جان اصغرم (2)
على اصغر روى دست پدر جان مى‏ دهد
زمعراج شهادت برسوى جانان رود
گل خوش نظرم - علّى اصغرم (2)
كفن پوشيده شش ماهه به ميدان مى ‏رود
حسين بر دست خود بگرفته قرآن مى ‏رود
عزا شد در حرم - على اصغرم (2)
على اصغر زند لبخند برروى پدر
زده آتش به جان لبخند تلخ اين پسر
ببين چشم ترم - على اصغرم (2)

حضرت على اصغر
كرده در پاسخم خنده ‏اى بر رخم (2)
كمرم خم شده بارديگر زيربار خنده او(2)
مى ‏كنم گريه مادرانه گشته‏ ام شرمنده او (2)
اى على اصغرم اى على اصغر لايى لايى (2)
با چه رويى بَرم اصغرم را حرم (2)
با خود آورده ‏ام تا بريزم جام آبى در گلويش (2)
جاى آب آمده پيش چشمم تير دشمن برگلويش (2)
اى على اصغرم اى على اصغر لايى لايى (2)

طفل بى گناه
لالايى على على لالايى على على لاى لاى مادر (2)
بشنو سوز آه من طفل بى گناه من لاى لاى اصغر
هستم زار و مضطرب واى بيچاره خواهرم لالى لاى اصغر
لالايى على على لالايى على على لاى لاى مادر (2)
سوزم زحال تو اى دل خسته
شيرم حلال تو با لب پرخون مخند لاى لاى اصغر
به بر زهرا مرا تونمودى سربلند لاى لاى اصغر
لالايى على على لالايى على على لاى لاى مادر (2)
اى در خون طپيده‏ام ياس سربريده ‏ام لاى لاى اصغر
اى عشق واميدمن قنداغت شده كفن لاى لاى اصغر
لالايى على على لالايى على على لاى لاى مادر (2)

يا اباعبداللّه الحسين
واى على اصغرم (4)
چرا ديگه جوابى به
قلب كبابم نمى ‏دى
تنهايى مو مى ‏بينى تو
توام جوابم نمى ‏دى (2)
يه ناله كن كه نالتم
بابا روزنده مى ‏كنه
چشات و واكن و ببين
حرمله خنده مى ‏كنه (2)
تو خيمه ‏ها منتظر
با آه وناله مادرت
خودت بگو چه جور بگم
اين تو واين هم اصغرت (2)
نوردو ديده ترم
واى على اصغرم
نشون تيرش مى ‏كنم
به جاى سينه گردنت (2)
بالب كوچيكت ديگه
منو صدا نمى ‏زنى
ديگه به روى دست من
تو دست و پا نمى ‏زنى (2)
بگو به دشمنا بابات
بعد تو يارى نداره
غنچه پژمرده ديگه
نيزه سوارى نداره (2)
حاجى من قبول باشه
هديه قربونى تو
به هر طرف پاشيده شد
گلبرگهاى خونى تو

عطش
از تشنه كامى، دلها كباب است
امشب به خيمه، قطعى آب است
هر كودكى پريشان
گريان با كام عطشان
الهى، الهى
امشب قطعى آب است، امشب قطعى آب است، امشب قطعى آب است
آتش گرفته، قلب سكينه
در پيچ وتاب است، آن بى قرينه
گريان دو چشم مستش
مشك خالى بدستش
الهى، الهى
امشب قطعى آب است، امشب قطعى آب است، امشب قطعى آب است
امشب فلك را، بنگر سيه پوش
گويا شد اصغر از گريه خاموش
گهواره ناله دارد
از ديده ژاله بسازد
الهى، الهى
امشب قطعى آب است، امشب قطعى آب است، امشب قطعى آب است
عمو تو اى، پور حيدر
آبى رسان بر، لبهاى اصغر
ترسم كه پربگيرد
از تشنگى بميرد
الهى، الهى
امشب ‏قطعى آب است، امشب قطعى آب است،امشب قطعى آب است

غنچه پژمرده
چون غنچه شدى پرپر شش ماهه على اصغر
گهواره بود خالى اى كودك من اصغر
برگوزِ چه حالى اى كودك من اصغر
چون بلبل بى بالى اى كودك من اصغر
از خون شده ‏اى احمر شش ماهه على اصغر
توغنچه پژمرده من باغ خزان گشته
تو بلبل افسرده من سرو كمان گشته
از داغ تو بر چشم تاريك جهان گشته
سيرم ز جهان ديگر شش ماهه على اصغر
بابا چه تبسم ها برروى لبت ديدم
پيوسته اميد خود در روز و شبت ديدم
از سوز عطش اصغر درتاب و تبت ديدم
از غرقه بخون پيكر شش ماهه على اصغر
روى سوى حرم دارم با پيكر گلگونت
گلبوسه بگيرم از اين حنجر پرخونت
بابا چه دهم پاسخ بر مادر محزونت
اوديده بود بردر شش ماهه على اصغر

على اصغر
اى طفل بى گناه من
اى آخرين پناه من
از داغ تو دلم شكست
هستى به هر نگاه من
على على على على
على على على على
بگشوده تيرحرمله
آغوش خود بروى تو
برروى دست من على
خون ريزد از گلوى تو
على على على على
على على على على
قلب مرا زداغ
بابا ببين شكسته ‏اى
اى لاله ‏ام بگو چرا
بارسفر بسته ‏اى
على على على على
على على على على
ببين دل شكسته ‏ام
بامن بگو سخن على
بجان وقلب خسته ‏ام
زغم شرر مزن على
على على على على
على على على على

على اصغر
اى كودك بى شير من، على جان على جان
سرباز بى تقصير من، على جان على جان
خون ريزد از گلوى تو، على جان على جان
واى از دل عدوى تو ،على جان على جان
از تير شور حرمله، على جان على جان
رفت از كف من حوصله على جان على جان
اى كعبه ‏ى آمال من، على جان على جان
يكدم ببين احوال من، على جان على جان
اى قوت و قرار من، على جان على جان
مدال افتخار من، على جان على جان
از تشنگى پرمى زدى،على جان على جان
برقلبم آذر مى ‏زدى، على جان على جان
چگونه در حرم روم، على جان على جان
به نزد خواهرم روم، على جان على جان
از غصه با قلب كباب، على جان على جان
چشم انتظار تورباب ، على جان على جان
غم بسته هر سو راه من، على جان على جان
عشق تو در نگاه من، على جان على جان
تو اى پرستوى حسين، على جان على جان
مرو تواز كوى حسين، على جان على جان
مهمان زهرا مى ‏شوى، على جان على جان
محبوب دلها مى ‏شوى، على جان على جان

حضرت على اصغر
غنچه پرپرمن، على اصغر من، غنچه پرپر على، غنچه پرپر
زدى بدل شررم، تبسمى پسرم، غنچه پرپر على، غنچه پرپر
على اصغر، اى تمام هستم، با لب عطشان مى ‏روى زدستم
از سوز عطش جان دهد اين طفل صغيرم
غرقابه خون گشته رُخ ماه منيرم
شكسته بال وپرم، ببين كه خون جگرم، غنچه پرپر على، غنچه پرپر
مشو جدا زپدر، مرو بسوى سفر، غنچه پرپر على، غنچه پرپر
تبسمى كن، اى غنچه نازم، دواى دردم، اى روح نمازم
اى بلبل خوش نغمه بخوان سوره توحيد
بر عرش برين ناله رود از دل خورشيد
توبلبل حرمى، پربسوى ارَمى، غنچه پرپر على، غنچه پرپر
دلم شكسته على، بخوان نشسته على،غنچه پرپر على، غنچه پرپر
در خيمه گريان، چشمان رباب است، چشم انتظارت، با قلب كباب است
از غصه تو قلب من خسته كباب است
در خيمه على منتظرت چشم رباب است
پدر فداى لبت، نواى نيمه شبت، غنچه پرپر على، غنچه پرپر
بريده حنجرتو، چو لاله پيكر تو، غنچه پرپر على، غنچه پرپر
قربان رويت، اى طفل صغريم، شكسته قلبم، اى ماه منيرم
افسرده منم هيچ در اين باغ ندارم
در سينه بجز داغ على داغ ندارم

على اصغر
شكوفه‏ ام، زچه پژمرده و پرپرشدى
تو بى خبر، بجنان از بر مادر شدى
شيرخوارم، بيقرارم، اى حقيقت راتجسّم
اصغر من، دلبر من، جان مادر كن تبّسم
اى على جان اى على جان (2)
نمى ‏رود، بخدا ياد تو از اين دلم
توئى على، تمام زندگى حاصلم
اى نسيم كوى جانان، اى على جان اى على جان
خوردى آب از نوك پيكان ، اى على جان اى على جان
اى على جان اى على جان (2)
سخن بگو، كه زكف رفته قرارم على
خزان شدى، گل خوشبوى بهارم على
با كه گويم، اى على جان كه دگر پسرندارم
هستى ام را، دادم از كف، كودكم به برندارم
اى على جان اى على جان (2)
بياد تو، همه شب گريه كنم تا سحر
بقلب من، زده داغ تو على جان شور
اى على جان تير دشمن برده از كف صبر وتابت
من چه گويم، حرمله داد، پيش چشم من جوابت
اى على جان اى على جان (2)

حضرت على اصغر
اصغراى بلبل شيرين سخنم لب واكن
فكر تنهائى و آزردگى باباكن
حق را تجسّم اى على
بنما تبّسم اى على
على على على
لاله ‏ام از چه ترا تيغ عدو پرپر كرد
روى زيباى تو از خون گلو احمر گرد
حق را تجسم اى على
بنما تبسّم اى على
على على على
با چه روئى بسوى خيمه على برگردم
روزها را بهواى تو پسرسَركردم
حق را تجسم اى على
بنما تبسّم اى على
على على على
مادرت چشم براه تو پريشان به حرم
كودكان از غم توسربگريبان به حرم
حق را تجسم اى على
بنما تبسّم اى على

پايان غصه
غم و غصه ها م سراومد
در كنارم دلبراومد
بسته ‏ام خونم و آذين
كه على اصغر اومد
دخترم نگير بهونه
شادى اومده به خونه
يه داداش برات آوردم
كه خيلى شيرين زبونه
پسرم تونور عيبى
پادشاه عالمينى
گرچه كودكى عزيزم
ولى سرباز حسينى
تو به قلب من اميرى
به عشق حسين اسيرى
شنيدم رودست بابا
بى كس و تشنه مى‏ميرى
دل من به غم اسيره
حنجرت زخمى تيره
تشنه لب ميون اعداء
مادرت برات بميره
لب شيرنيت و واكن
منه خسته رو نگاه كن
تا نرفته‏ اى زدستم
با لبات بابا بابا كن
دوست دارم كنه وقت زارى
مادر و كنى تويارى
اما از چشات مى ‏خونم
زود منو تنها مى ‏زارى
لالايى كودك نازم
من فقط به تو مى ‏نازم
مى ‏كنى با خون حنجر
پيش زهرا سرفرازم

بى بى زينب
كمكم كن بى بى زينب
جون من رسيده بر لب
دل من به غم اسيره
اصغرم داره مى ‏ميره
ببينش در التهابه
تشنه‏ ى يه جرعه آبه
كمكم كن بى ‏بى‏زينب
آب بهش بدى ثوابه
چشماش تاروبى فروزه
اصغرم گرفته روزه
نمى ‏دونم چرا بى بى
حنجرم داره مى‏ سوزه
دردو غصه بى شماره
مى ‏دونم آخر كاره
معجرى بده ببندم
به گلوى پاره پاره
دلم پرسوز و گدازه
موقع كَفن ونمازه
خاك نريز به روى طفلم
دوتاچشماش نيمه بازه
طفل من نمودنده زنده
دلموز ريشه كنده
من نمى‏دونم چى ديده
كه هنوز داره مى ‏خنده
طفل شش ماهه كى ديده
كه به خاك و خون طپيده
برو دستاش و نيگاكن
چقدرناخنم كشيده
سينه‏ ام زغصه چاكه
خواهرش زغم هلاكه
ديگه دلخوشى ندارم
اصغرم به زير خاكه
تو ديگه غصه ندارى
به جنان ره مى ‏سپارى
وقتى زهرا بغلت كرد
روسينش سرنگذارى

كشته اشك
در خيام، حرم امشب
قحط آب است، قحط آب است
از عطش شش ماهه اصغر
روى دستان رباب است
مى‏زند برهم لبانش
زآنكه سوزد جسم و جانش
ميزند آتش به جانم
ديدگان نيمه بازش
لايى، لايى اصغر من (4)
اى گل من، كن تحمل
تا كنار، من بمانى
كس نديده، گل دهد جان
روى دست، باغبانى
العطش گويد نگاهت
من فداى نور و آهت
اشك من ريزد بروى
ديدگان پرزخوابت
لايى، لايى اصغر من (4)
همچو ماهى، لب گشائى
با زبان، بى زبانى
گاهواره، مست رويت
تابخوابى، تو زمانى
اى خداى‏چاره سازم
با عطش امشب چه سازم
قرص ماهم گشته بيتاب
بشنو اين راز و نيازم
لايى، لايى اصغر من (4)
بارالها، در بر من
كودك من، رفته از هوش
من رضايم بررضايت
چون براهت باشد كفن پوش
كوله بار غم بدوشم
ناله‏اى آيد بگوشم
بهر اين شش ماهه سرباز
از عطش زار و خموشم
لايى، لايى اصغر من (4)

حضرت على اصغر
برروى دست من مزن تو بال و پرم (2)
كه توهستى زيبا پرستويم اصغر
تويى شش ماهه سربازم
كه نمايى سرافرازم (2)
لايى، لاى على جانم
لايى لايى على جانم (2)
گلوى خشكت زد، بجان من آذر
چگونه قنداقت، بَرَم به سوى مادر
شده خونين پروبالت
قمر آيد بدنبالت (2)
لايى، لاى على جانم
لايى لايى على جانم (2)
بخداى جسمت ،كه روح قرآنى
كه براه داور، شدى تو قربانى
گل من از چه پژمردى
جان بابا زتن بردى(2)
لايى، لاى على جانم
لايى لايى على جانم (2)

 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.