على اكبر عليه السلام
روح و روان من
اى روح و روان من، آرام جان من على اكبر
از من بريده اى، رخ در خون كشيده اى خوش آرميده اى
تا اينجا ز خيمه پيمودم گهى به پا، گه با زانو
دارم من آرزو نور ديده
خيز و اذان بگو لب خشكيده
خيمه ها در التهاب
عمه ات در پيچ و تاب
من هم از خون سرت
مى كنم مويم خضاب
زار ودلگيرم مكن
خود زمين گيرم مكن
اى عصاى پيريم
باغمت پيرم مكن
افتادى ز من جدا، زير تيغ و نيزه ها ارباً اربا
واكن ديده بر رخم، لب بگشا به پاسخم، گو يك بابا
با يادمادرم بوسم رويت
خون گيرم، اكبرم از پهلويت
پامكش روى زمين خنده ى دشمن ببين
مو پريشان مى كند، زينب زار و غمين
خيزو بر پا اى پسر، آبرويم را بخر
از بر نامحرمان عمهى خود را ببر
سقوط عرش
على اكبر حسين على اكبر حسين
اى دل از جان خود بريده على
اى مرا آفتاب ديده على
نه تو را دل ز تشنگى است كباب
جان من هم به لب رسيده على
با لب تشنه دوست مى خواهد
صيد در خاك و خون تپيده على
بايد امروز تشنه بر لب آب
حنجر ما شود بريده على
به خدا كه خدا تو را ز ازل
بهر اين روز آفريده على
رو كه مادر براى دادن جان
جسم پاك تو پروريده على
رو كه بايد به ياد سرو قدت
قامت من شود خميده على
رو كز آغاز با تن صد چاك
دوست از من تو را خريده على
رو كه زهرا به خاك مقتل تو
لاله از خون ديده چيده على
دين حق را بقا ز مكتب توست
صوت انا على الحق از لبتوست
قامتت تا ز صدر زين افتاد
عرش گويى كه بر زمين افتاد
نى خطا گفتمى كه در يم خون
مظهر عالم آفرين افتاد
كرد اثبات ذات اِلّا اللَّه
نقش »لا« تا بر آن جبين افتاد
كس نداند به جز خدا و حسين
چه به آن جسم نازنين افتاد
همه گفتند واى بر امت
كه ز پا ختم مرسلين افتاد
در حرم تا تو را به يا ابتا
از لب جان فزا طنين افتاد
رنگ بابا پريد و آه كشيد
كه جوانم ز صدر زين افتاد
اى كه سرتا به پاى بودى مهر
با تو گردون چرا به كين افتاد
از دم تيغ قطعه قطعه شدن
قسمت اهل حق چنين افتاد
اوفتادى به خاك و از خونت
ناگه اين نقش دلنشين افتاد
دين حق را بقا ز مكتب توست
ذكر على الحق از لب توست
على اكبر حسين على اكبر حسين
چهره زهرايى
شهيد با وفاى من اى على اكبر
ستون خيمه هاى من اى على اكبر
بنگر به بالين سرت بنشسته بابا
شد ارباً اربا پيكرت اى جان ليلا
على على جان
آن قامت پيغمبرى در هم شكسته
كعبهى آل حيدرى از پا نشسته
رفتى و بردى همرهت بود و نبودم
اگر كه عمه ات نبودمن مرده بودم
اذان گوى حريم من برگو اذانى
اى دلبر كريم من كو مهربانى
كو چهره ى زهراييت اى هستى من
كرده فزون ليلاييت بر مستى من
سپهر آرزو
تا قد و قامت تو طعنه به قد قامت زد
آسمان بهت زده ناله اى از حيرت زد
خواست تا خاطره ى ياس تداعى گردد
نيزه بر سينه ى تو خصم بدين علت زد
پدر از داغ پسر گو، نميرد چه كند
سخت بشكست مرا آنكه تو را راحت كرد
ز بلنداى فرس روى زمين افتاده اى
نيزه را بس كه به پهلوى تو با شدت زد
پسرم رفتى ز دست زينب
ديگر از پا نشسته زينب
اكبرم در بر من پرپر شدى
گوئيا بر دل من خنجر نشست
اكبرم بر خيز و بى تابم مكن
شمع سوزانم دگر آبم مكن
اى سپهر آرزو را آفتاب
بيش از اين ديگر ميان خون مخواب
اى همه دارو ندارم اى على
اى گل سرخ بهارم اى على
سبوى حسين
هست بهشت دلم جلوه ى روى حسين
اصل وجودم بود، تربت كوى حسين
به هر دو عالم مرا داده خدا آبرو
اين همه عزت بود، از آبروى حسين
كاش همه فكر ما، زمزمه و ذكر ما
ختم شود دائماً به گفتگوى حسين
»روايت داره هر وقت بچه تو صدا مى زنى از عرش صداى فاطمه بلند مىشد اگر بچه ى خودتو مى گى خدانگهدارش باشد اما اگه بچه ى منو مى گى با لب تشنه كشتنش «
همچو شهيدان شود هر كه جوانى خويش
وقف كند از وفا به جستجوى حسين
بهتر از اين يارمن نيست كسى ياورم
قبلهى من گشته است خلق نكوى حسين
اين كه خدايى شوم، كرب و بلايى شوم
هست به زهرا قسم يك آرزوى حسين
برُير گفت از ساقى لشكر اجازه گرفتم، عباس جان اجازه مى دهى برم آب بيارم، عباس روى اسب چنان پاشو در ركاب فشار داد كه ركاب اسب پاره شد، گفت بُرير اگر آقا اجازه بده دو سه روز ديگر يه نفر از اينا رو زنده نمى گذارم
ترك گنه مى كند عبد خدا مى شود
هر كه بنوشد كمى مى ز سبوى حسين
مىبود اشك عزا فاطمه قسمت كند
تا كه شود جلوه گر معجز بوى حسين
تا كه بماند به پا دين خدا تا ابد
قيمت آن گشته است خون گلوى حسين
چيست على اكبر و واقعه ى نيزه ها
فاش بگويم كه هست سنگ و سبوى حسين
»يا رسول ا.. اين مرد شتر منو دزديده، اونم گفت شتر مال خودمه، گفت اگر مال توست نشونى دارى دومى گفت نه، اولى گفت بله، شتر ماده ى من بچه زاييد مشكل خانگى و مالى داشتم، مجبور شدم سر بچه ى اين شتر را ببرم و روزيم رو در بيارم، يا رسول اللَّه شما خودتون گفتيد اگه اين طورى بشه روى كبد شتر مادر لكه اى مى افتد، اين شتر را ذبح كنيد تا بفهميد شتر مال منه، شتر را ذبح كردند، رسول اللَّه ديد راست مى گه روى كبد اين شتر يك لكه وجودداره، من مى خوام اينو بگم روى جگر هر كدوم از اين پدر شهيدها يه لكهاى افتاده، جگر اينا سوراخ شد، روايت داره: اولادنا اكبادنا، فرزند پاره ى جگره
شاگرد ابوفاضل
زخم تو اى پسرم
شد شبيه مادرم
مادرم واى مادرم،
مادرم واى مادرم
شاگرد ابوفاضل
بابايى را تو حاصل
با رفتنت مى شوى
بابايت را تو قاتل
مى كشى مرا اكبر
اكبرم اى اكبرم
با داغش بر جگرم
خدا دهد مدالم
اى غزال صحرايى
هم قدم زهرايى
رخ نهم من به رويت
خون كشم از گلويت
تا مگر بار ديگر
بشنوم گفتگويت
بر غم تو اسيرم
يابن الزهرا يا حسين
لحظه عتيق
عرش خدا به لرزه افتاده ست »اكبرم« حال كه
رعنا جوان خويش كفن پوش مى كنم
وقتى كه لب به روى لبان تو مى زدم
لب تشنگى خيمه را فراموش مى كنم
از حيرتم مپرس در اين لحظه ى عتيق
فكرى به حال اين دل مدهوش مى كنم
با بوسه حرز عشقت نهادم به گردنت
با اشك خودمسير تو مفروش مى كنم
زيباى من، عصاره ى جان پدر، برو
اما تو را به جان من آهسته تر برو
شبه طاها
ستاره ى سحرم
اى نور چشم ترم
دارو ندارم تويى
پسرم اى پسرم
»شبيه پيغمبرم، رعنا جوان اكبرم«
ميوه ى دل بابا
تازه جوان ليلا
مى برى جان مرا
همرهت سوى اعدا
ترسم اى شبه طه
كه شوى ارباً اربا
ستارهى سحرم
اى نور چشم ترم
جان بابا فدايت
قرآن خواندم برايت
با خيمه وداعى كن
كه آيند از قفايت
عمه گشته پريشان
از هجر تو على جان
اى چلچراغ دلم
اى گل باغ دلم
افتادى دست دشمن
از چه تو اى حاصلم
ستاره ى سحرم
عصاره ى جگرم
اى درّ بىقرينه
روى خاكى زكينه
تا كه پهلويت ديدم
دل من رفت مدينه
على اكبرعليه السلام
گر جرم من به وسعت درياى اطلس است
يك قطره از كرامت چشمت مرا بس است
شيطان عبث طمع به من زار برده است
آيا گمان برده غلام تو بىكس است
آلودگى و چهره ى زشتش نهان شود
آن بندها ى كه مالك او ذات اقدس است
ما بى وضو هواى رخت را نمى كنيم
از بس كه كعبه ى رخ ماهت مقدس است
ما در لباس نوكرى تو شهنشهيم
ديگر چه خواهد آنكه بدينسان ملبس است
»على اكبر،ميوه ى دل حسينه، چنان مواظب باباشه، حركات ريز پدر رو مواظبت مى كنه، شب 8 محرم در روايت داده روز هفتم آب رو كه بستند از بابا اجازه گرفت من برم آب بيارم، تامن هستم علمدار بايد زنده بمونه، عاشق عموش عباس بود، چنان مؤدب بود نسبت به عباس، آنقدر دور عباس مىگشت. خدا به خاطر عباس كه پيغمبر رونديده بود، على اكبر رو آفريد.
نشد يه شمشير جلوتر از عموش بزنه، وقتى بابا به او اجازه داد، اومد از عموش اجازه گرفت، آنقدر ادب داره نسبت به عمهاش زينب، اراده ى ابى عبداللَّه بود كه ليلا نيومد، لذا اگر مىاومد دست و پا گير على اكبره، مادر مجنون على اكبر.
على اكبرم برو تو خيمه گاه خداحافظى كن، ركن و ستون خيمه هاست
اكنون كه زهر هجر تو را نوش مى كنم
من آخرين اذان تو را گوش مى كنم
»خلقا، خُلقا منطقاً، يعنى چى منطقاً، يعنى صداى اكبر كاملاً شبيه پيغمبر بود، برو وسط ميدان اذان بگو تا اذانى رو كه وقتى بدنيا اومدم پيغمبر در گوشم خواند، دوباره يادم بياد«
رفتن پيغمبر
چون به ميدان ز حَرَم اكبر رفت
دل ز جان شست سوى دلبر رفت
روح از جسم حرم يكسر رفت
همه گفتند كه پيغمبر رفت
زان طرف مرگ به استقبالش
زين طرف جان حسين دنبالش
گفت اى سرو قد دلجويم
ليلهى قدر پدر گيسويت
اى رخت ماه و هلال ابرويت
صبر كن سير ببينم رويت
هم كنم خوب تماشاى تو را
هم ببينم قد و بالاى تو را
در خم زلف تو دلها بسته
اشك من راه تماشا بسته
من نگويم مرو اى ماه، برو
ليك قدرى بَرِ من راه برو
سپه كوفه و شام استاده
به تماشاى شه و شهزاده
شه به نعش پسرش افتاده
همه گفتند حسين جان داده
نخل اميد من شكست و ديدم
فلك عمرم به گِل نشست و ديدم
بىتو رفتن سوى خيمه كى توانم
بى تو بابا خسته جانم ناتوانم
پردهى خون گرفته روى ماه
من فتادم به شوق يك نگاه
كن على جان با نگاهى ميهمان
اى دريغا تيره گرديد آسمان
هر كه رنگ تو و روى مرا ديد
ديده با هم گرفته ماه و خورشيد
كشته ى ره تو
اكبر رود اى اهل حرم جانب ميدان
خدا زينب چه سازد«
»گيريد به بالاى سر او همه قرآن
خدا زينب چه سازد«
»قَطَّعوا بالسيوف اِربا اربا«
»على اكبر على على على على اكبر«
اى حسينى كه شهانند گداى در تو
چه شود باز بگرديم به دور سر تو
گر همه اهل دو عالم به رهت كشته شوند
نشود قيمت يك موى على اكبر تو
»على« »على بن حسين بن على «
پاشيده پيكر
دست و پايى بزن از خويش نما با خبرم
غير خونابه به مگر ناله در اين حنجر نيست
هر كجا دست كشيدم، ز تنت گشت جدا
بندبندت همه پاشيده، به يك پيكر نيست
ديدنى گشته اگر دست و سر و سينه ى تو
ديدنىتر ز من و خنده ى آن لشكر نيست
»حسين غريبه«
استخوانهاى تو و پشت پدر هر دو شكست
باز هم شكر كنار من و تو مادر نيست
وَلَدى على
خيز اينك تا از اين صحرا رويم
نَك به سوى خيمه ى ليلا رويم
ياعلى اكبر ليلا
على اكبرم، كربلا قحطى مرده
على اكبرم بابا دورت بگرده
رسم است به سر نعش جوان لاله گذارند
من لاله به غير از شرر ناله ندارم
از بس به تنت زخم روى زخم رسيده
ممكن نبود زخم تنت را بشمارم
بعداز تو
بعد تو على جان، از جان شده ام سير
بنگر ز فراقت، يكباره شدم پير
ترسم كه شود غوغا، آيد ز حرم ليلا
اى روح و روانم
»نور چشم ليلا«
از صفا روان شد خورشيد دل آرا
عازم به مِنا شد نور چشم ليلا
خيمه گه صفاى او، قتلگه مناى او
اى روح و روانم
شبه پيغمبر
شاد بودم على اكبردارم
همرهم شبه پيمبر دارم
در برم فاتح خيبر دارم
حال ببينم گل پرپر دارم
»على على الدُّنيا بَعْدِكَ اْلَهفا«
گر تو را چرخ در آغوشم كرد
در عوض بوى تو مدهوشم كرد
اكبر اى يوسف كنعانى من
نور بخش دل ربّانى من
اكبرم تو ثمر زهرايى
پس چرا خفته در اين صحرايى
اى كه اندر يم خون غوطه ورى
جان به قربان تو زيبا پسرى
ديده بگشا و به من كن نظرى
كه تو از حال دلم با خبرى
هر چه خواهى تو على ناز بكن
ديده ات را به رخم باز بكن
اين من هستم كه على مى گويم
يوسف گم شده ام مى جويم
گل پرپر شده ام مى بويم
رخم از خون سرت مى شويم
آه از داغ تومن پير شدم
در كنار تو زمين گير شدم
آرزوى پدر
تا پدر آرزوى روى پيمبر مى كرد
نظر از مهر به روى على اكبر مى كرد
گاه بر پاى پدر بوسه زد از روى ادب
گاه دلدارى آن دلشده مادر مى كرد
گاه با يك يك اعضاى حرم داشت وداع
گه به گهواره نظر بر على اصغر مى كرد
شانه بر گيسو و بر ديده ى وى سُرمه كشيد
بهر قربانى حق بين كه چه هاجر مى كرد
خواهر آورد برش آيينه و قرآن را
عمه اسفند دل خويش به مجمر مى كرد
اشكها بود كه از جسم جگر سوختگان
موى چون سنبل و روى گل خودتر مى كرد
ميوه دل من
على اكبر منى تو ميوه دل منى بگو تو با من سخن
على على على على
چراافتاده اى خموش منراباهمه گوش توقوت جان منى
على على على على
سروروان من توئى تازه جوان من توئى روح روان من تویى
على على على على
ببين كه من پيرشدم خدا زمين گيرم شدم توقوت جان منى
على على على على
شبه پيمبر منى جلوه مادر منى مظهرحيدرمنى
على على على على
على اكبر
كشتنداكبرم را على على شبه پيمبرم را على على على اكبرم را على على
كريم كربلائى على على ستون خيمه هائى على على ثانى مرتضائى على على
نام تو برلب من على على ستاره شب من على على اميد زينب من على على
اميدخواهر من على على پناه دختر ن على على شبيه مادر من على على
اذن بگو برايم به راه تو فدايم على شنو صدايم
روح روانم على تازه جوانم على واى على اكبرم نورديده ترم
حسين مى ريخت خون از ديدگانش على مى ريخت خون از گيسوانش
فداى خلق و خويت روى پدر به رويت على على اكبر
اى ثانى پيمبر اى پاره پاره پيكر على على اكبر
قرار خيمه ها
يا على على، ياعلى على، يا على على اكبر
يا على على، يا على على، ياعلى على يا على على اكبر
اى قرار من گُل عُزار من نور ديده ام بابا
از غمت ببين بابا زار و دل غمين چه كشيده ام بابا
تا به گوش من اى مرا اميد ناله ات رسد لرزه بر تنم افتاد
ببين عرشيا ببين دست و پا زير نيزه ها فرق تو دوتا
واى من از اين بيداد
يا على على، ياعلى على، يا على على اكبر
يا على على، يا على على، ياعلى على يا على على اكبر
دل فكار تو بارها زمين خوردم
جان تو اگر عمه ات نبود در، بر تو مى مردم
دل شكسته ام، زار و خسته ام من نشسته ام بر سرتو اى بابا
اى عزيز ماه روى تو لاله گون شده خاك و خون شده بستر تو اى بابا(83)
امام صادق فرمود:
هرناليدن و گريهاى مكروه است مگر ناله و گريه بر حسين )ع(.
بحارالانوار ج 45، ص 313
روضه على اكبر ع
از آن روزى كه خداوند پسرى به اباعبداللَّه الحسين)ع( عطا كرد اسم او را على گذاشت كه بعد معروف به على اكبر شد فرزند ارشد امام حسين)ع( بود و در زمان اميرالمؤمنين به دنيا آمده بود، و جمالش مثل جمال زيباى رسول خدا)ع( بود واز همين رو هر موقعى كه )در مدينه( بنى هاشم واهل بيت )ع( دلشان براى جمال رسول خدا تنگ مى شد آمدند خانه ابى عبداللَّه و جمال زيباى على اكبر را تماشا مى كردند از همه بيشتر حضرت زينب )ع( به او علاقه داشت.
روزعاشورا امام حسين)ع( به على اكبرش دستور داد كه اذان بگويد، على اكبر ستون خيمه ها بود. هر جا زن و بچهاى مى رفتند محور آنها على اكبر بوده است اذان گوى حرم بوده. روز عاشورا بعد از اينكه اصحاب به شهادت رسيدند. اولين نفر از بنى هاشم على اكبربود كه براى به ميدان رفتن خدمت ابى عبداللَّه رسيد و دست بابا را بوسيد. باباجان اجازه مى دهيد به ميدان بروم جان خود را قربانت كنم )شايد فرمود: برو اما اول با عمه و خواهرها و اهل حرم خداحافظى كن.( آمد ميان حرم تا مهياى رفتن شود يكى لباسش را مرتب مى كند. يكى موهايش را شانه مى كند، يكى مى گويد داداش كجا مىروى و... فرمود: مرا آزاد كنيد مگر صداى غربت بابايم را نمى شنويد. وقتى از خيمه بيرون آمد 84 زن و بچه براى بدرقه از خيمه بيرون آمدند و اطراف على اكبر)ع( را گرفتند و با وداع كردند.
روضه على اكبر
آمد خدمت بابا با او خداحافظى كرد به سوى ميدان نبرد به راه افتاد ديدند كه آقا ابى عبداللَّه چندقدمى او را بدرقه كرد وقتى به ميدان رفت آنقدر قدرت نشان داد و جنگيد... كه همه لشگر فرار كردند رجز خواند خودش را معرفى كرد. شيخ جعفرشوشترى)ره( مى گويد وقتى على اكبر)ع( به سوى پدرآمد، هيچ كس نبود كه او را دنبال كند.
صدا زد: يا اَبَهَ اَلْعطَش قَدْ قَلَنى)از بابا طلب آب نمود(
آنقدر ابى عبداللَّه على اكبرش را دوست داشت كه نمى خواهد زبان خودش را در دهان او بگذارد. فرمود هاتَ لِسانك، زبانت را بيرون بياور... بعد فرمود: على جان! هرچه زودتر، از دست جدم سيرآب مى شوى
)على اكبر)ع( بارديگر وارد ميدان شد(
چند لحظه گذشت، ناگهان ديدند يكى صدا مى زد: بابا! من هم رفتم خداحافظو... ابى عبداللَّه با عجله خود را به بالاى سرفرزندش رساند، صورت به صورت على گذاشت فرمود :
»ولدى عَلى( علَى الدُنْيّا بَعدَك الْعَفا« )على جان! بعداز تو خاك بر سردنيا(
پسرم! عزيزم! ميوه دلم! خدا بكشد آن كسى كه تورا كشت. پس از آن فرياد زد: جوانان بنى هاشم بياييد و جنازه على اكبر را برداريد و به سوى خيام حرم ببريد(84)
گلِ ليلا
گلِ ليلا، زخيمه گه آمد على اكبر، به قتلگه آمد
پيمبر با كفن گويا زخميه مى آيد بسيجى حسين اكبر به جبهه مى آيد
صفاى لشگرم، گل سرخ حرم مروتواز برم على اكبرم (2)
كند آوا كه من دگر مستم زصهباى پدر دگر مستم
رود شبه، پيغمبر از حرم به قربانگاه، رود تا جان فدا سازد به راه تو جانان
صفاى لشگرم گل سرخ حرم مرو تواز برم على اكبرم (2)
بيا بابا خزان شده تيره شده دشمن به اكبرت چيره
عدو خنجر به بد شومى كشيده بررويم
به زير تير و خنجرها حسين حسين گويم
شكسته دل
مَرو مَرو از برم اى گل نيلوفرم
در آتش تو بسوزد همه بال و پرم
كن نگاهى اكبر من، خاك غم شد بر سر من
مى چكد خون از دو چشمان تر من )اى على جان اى على جان((2)
تومى روى همه هستى مرا مى برى
اشبه الناس به نبى خاتم پيغبرى
از فراغت دل كبابم، جان باآب ده جوابم
دورى تو، اى على جان مى دهد رنج وعذابم
آهسته رو كه بينم قدو بالاى تو
ببوسم آن، لب جان بخش دل آرا تو
از تو بابا دل بريدم رنج و زحمتها كشيدم
از گلستان وجودت عاقبت يك گل نچيدم
زبانحال حضرت على اكبر
شد چشمتر من پرخون
ليلا زغمت شدمجنون
چه شود به رويم بارديگر ديده بگشائى
شدم از تماشاى تو اى گل من تماشائى
)گل پرپر على اكبر((2)
گه بوسه ز رخ گه زلبت مى گيرم
جان جهان بعدتو بابا سيرم
برخيز وببين آمده جانم برلب
گر عمه نيايد زغمت مى ميرم
داغ تو نشسته بردل
خنديده به اشكم قاتل
توكه روى ماه و گيسوى خم در خمى دارى
ولى همچو زهرا مادرم عمر كمى دارى
)گل پرپر- على اكبر( (2)
توغرق غم و شور و نوايم كردى
با اين لب خشكيده صدايم كردى
ديگر نتوانم كه زجا برخيزم
برخيز و كه محتاج عصايم كردى(85)
امام رضا)ع( فرمود:
گريه كنندگان بايد بر كسى همچون حسين)ع( گريه كنند چرا كه گريستن براى او گناهان بزرگ را فرو مىريزد. بحارالانوار، ج 44، ص 284
ستون خيمه ها
اى ساقى جان من بابا
بشكسته سبوى تو
خونين شده رويم از
خون سرو روى تو
بابا على اكبر
بابا على اكبر
با چادر خود زينب
چشمم ر وفا بندد
دشمن به من و زينب
ايستاده و مى خندد
بابا على اكبر
بابا على اكبر
بابا على اكبر
بابا على اكبر
اى لاله صد برگم على
اى زخم سنان ديده
اعضاى تن پاكت على
از هم شده پاشيده
تا خيمه برم جسمت
كو طاقت و كو جانى
من پيرو زمين گيرم
از داغ تو مىدانى
باباعلى اكبر،بابا على اكبر
بابا على اكبر،باباعلى اكبر
شبه پيمبر
شبه پيغمبر من اكبر من دوچشم خود واكن
اى نور چشم ترم اى پسرم مرا تماشا كن
مسير خميه كجاست خيز وتوانم ده ره را نشانم ده
اى مسيحا نفسم از غمت مرا مى كشى
بسكه پيش پدرت پابه زمين مى كشى
آيينه و قرآن به كجاست ليلاى سرگردان به كجاست
آتش گرفته حاصل من غم تو باشد قاتل من، اى ماه تابانم
ماه كنعان منى، جان منى، يوسف ليلائى
دل گشته زار و حزين خيز وببين شدم تماشائى
گيسوى تو خم به خم است مثل گل عمر تو كم است
ستاره سحرم تو صفاى حرم
داغت بود مشكل خندد به من قاتل
رجز حضرت علىاكبرع در حاليكه براى دومين بار با عطش فراوان پا بهميدان كارزار گذاشت!
اَلحربُ قَدُ باكتُ لَها الحقائِقُ وَ ظَهَرَت مِن بَعدِها مَصادِقٌ وَاللَّه رَبَّ العَرشِلاتطارقُجُموعَكُمُ او نُغَمَدَ البَوارِقُ.
جنگ است كه گوهر مردان را آشكار مى كند و درستى دعاوى پس ازجنگ روشن مى گردد. به خداى پروردگار عرش كه جدا نمى شويم از اين دسته هاى سپاه)شها(مگر تيغها در نيام برود.
نفس المهموم، ترجمه شمعرانى ص 161.
على اكبر
على اكبر نخستين نفر از بنى هاشم بود كه به ميدان جنگم رفت، او 19 يا 25 يا 27 سال داشت نزد پدر آمد و اجازه طلبيد، امام حسين)ع(به او اجازه داد، سپس نگاه مأيوسانه اى به اكبرش كرد و دوانگشت اشاره را به طرف آسمان بلند كرد وگفت: خدايا خودت براين قوم، شاهد باش كه به سوى آنها جوانى رفت كه از نظر جمال و كمال و سخن گفتن، شبيه ترين مردم به رسول تو است و ماهرگاه مشتاق ديدن پيامبر تو بوديم به چهره على اكبر مى نگريستيم«.
على اكبر به ميان ميدان آمد و بادشمن مى جنگد و ضربات خود كننده اى به دشمن وارد ساخت و 120 نفر از سواران دشمن را كشت، تشنگى برآن حضرت چيره شد، نزد پدر آمد و عرض كرد پدرجان شدت تشنگى مراكشته و سنگينى اسلحه مرا به زحمت انداخته، امام حسين)ع( گريه كرد و فرمود: »محبوبم صبر كن به زودى رسول خدا ترا سيراب خواهد كرد كه بعداز آن هر گز تشنه نخواهى شد«. على اكبر در حالى كه دست از جان شسته ودل به خدا بسته به سوى ميدان رفت واز هر سو بردشمن حمله كرد. در اين هنگام تيرى به گلويش رسيد كه گلويش را پاره كرد، آن حضرت در خون خود مى غلطيد و همچنان تحمل مىكرد تا اينكه روحش به گلوگاه نزديك شد و...
عاشورا
سوارانى به خيمه حمله كردند
شراز نعشِ على اكبر بريدند
ميان خيمه هرجا پيكرى بود
سرِ خونين آن پيكر بريدند
به روى نعش پامى نهادند
امان از قلبها يكسر بريدند
كبوترهاى معصوم حرم را
ز فرط كينه بال و پر بريدند
در آوردند و على اصغر از قبر
سراز جسم على اصغر بريدند
چه گويم من كه با قاسم چه كردند
زريشه آن گل احمد بريدند
به پيش چشم طفلان خونين
سرعبداللّه و جعفر بريدند
زدست خونى مولايم انگشت
به خنجر بهر انگشتر بريدند
به كعبِ نيزه و يا تازيانه
همه دل از حسين آخر بريدند
على اكبر
ماه رويان در رَهت بنشسته اند
برتماشايت همه صف بسته اند
تا ببينند آن جوان ماه را
اشبه الناس رسول اللَّه را
ماه بَدرم اين رخ بى چون تو
يك جهان ليلا شده مجنون تو
دلبران را دلربا و دلبرى
يوسف ليلا على اكبرى
واحسين واحسين
***
كنار كشته ى صدپاره ات دستم چنان لرزد
كه نتوانم بگيرم دست زينب ياور خود را
ديگر ندارم دلخوشى آخر مرا تو مى كُشى
از بس كه پيش چشم من تو برزمين پا مى كشى
على اكبر
شبه پيمبر منى روح و روان من على
آرام جان من على شبه پيمبر منى
حيدر ديگر منى شبيه مادرمنى
يابن الزهرا يابن الحيدر
يكه و تنها در دل صحرا ظهرعاشورا
على اكبر
بچه ها باآب،توميدون
انگارى داره ميده جون
هى ميگه اى گل نازم
شدى پرپر تو بيابون
زودتر از بابا رسيده
عمّه با قدخميده
كجايى اى مه
سياه گشت جهان پيش ديده ترمن
كجايى اى مه در موج خون شناور من
ستاره سحرم آفتاب صبح دمم
غروب كرد به هنگام ظهر در برمن
بپوش زخم جبين شكسته ى خود را
كه بهر ديدنت آمد زخيمه خواهر من
فرات موج زد و من نظاره مى كردم
كه كشته شد پسرم تشنه در برابر من
مبر فرو، ز عطش خون خنجر خود را
كه از براى تو آورده آب مادرمن
على اكبر
على اكبرم، اى گل پَرپَرم
گشته گلم خزان
دارم به لبْ فغان
خون مى چكد زغم
از چشم باغبان
اى حاصل پدر
زيبا گل پدر
]بردى دل پدر [(2)
على اكبرم
اى گل پرپرم
داغ غمتْ مرا
آتش به جان زَند
دشمن زهر طرف
زخم زبان زَند
پيرم به پاى تو
گويم براى تو
]جانم فداى تو[(2)
على اكبرم
اى گل پرپرم
اَشكم ببين على
از پا نشسته ام
بنما تبسّمى
زين حال خسته ام
دشمن به هر طرف
ايستاده صف به صف
على اكبرم
اى گل پرپرم
كشته اشك
اى ميوه بستان من
يا على اكبر من
اى بركه چشمان من
يا على اكبر من
اى يوسف ليلاى من
آه دل شيداى من
تو ميروى اى نور عين
آتش زنى قلب حسين
آهسته تر آهسته
آرامش قلب پدر
موذن كرببلا
آماده تيربلا
بشنو صداى ناله ها
اهل حرم اندرنوا
پرستوى آمال من
نظر نما به حال من
چشم حرم بدست تو
اى عالمى سرمست تو
تويادگار حيدرى
يادآور پيغمبرى
هستى تمام هست من
ترسم روى از دست من
بابا فداى غربتت
دشمن بريزدحرمتت
زينب شده گريان تو
گشته چو من حيران تو
محو رخ تابان تو
عالم بلا گردان تو
خواهم ببوسم روى تو
شانه زنم موى تو
دست عدو اگر رسد
برچهره دلجوى تو
ترسم ترا گيرد زمن
جانم رود با تو زتن
اى اكبرم اى اكبرم
آهسته روتو از برم
حضرت على اكبر
اى على اكبر، اى يوسف ليلا
قدرى آهسته بروجانب اعدا
تا ببينم روى تواكبر
اى شبيه روى پيغمبر (2)
اى گل زيبا، هستى بابا(2)
خيز و يكبار دگر، اى مه انور
گواذان بهر پدر، اى گل احمد
اى شكوه كربلا اكبر
در تو پيدا جلوه حيدر (2)
اى گل زيبا، هستى بابا(2)
گرچه از سوزعطش، گشته اى بى تاب
مى شوى ديگر زدستنبى سيراب
نه رفتنت يادآور مادر
ميزند بر جسم من آذر(2)
اى گل زيبا، هستى بابا(2)
)اَلسلامُ عَلَيكْ يا اَوَلَ قتيلْ(
نشان بندگى
گرهفتاده به كارم گره گشايى نيست
براى ديدن مشكل گشا رجايى نيست
وفا هر آنچه كه باشد زسوى ارباب است
خجل منم كه به اعمال من وفايى نيست
همينكه رابطه ام بانگار كمرنگ است
نشان اين شده رزقم دگر خدايى نيست
دليل غيبت مولود فاطمه اين است
هنوز جامعه ى شيعه كربلايى نيست
به غير مجلس و روضه كه جنّت دنياست
به هر كجا كه روم عزّت و صفايى نيست
نشان بندگى مادر اين عزا باشد
بدون روضه به ايمان ما بقايى نيست
تشنه كامى جان بابا برلبا جاگرفته
ديدنِ اين حالت تو طاقت از بابا گرفته
اى جوان محلقايم اين بود ماتم برايم
من ندارم قطره آبى تا كه سيرابت نمايم
على اكبر
من حسينم كه جهان واله و حيران من است
ابرو باد و مه و خورشيد به فرمان من است
جدّ من احمد مختار قريشى نسب است
پدرم حيدر كرّار اميرعرب است
مادرم فاطمه خود خلقت جان را سبب است
اولين مدرسه عشق كه تأسيس شده
درس زهرا و على هست كه، تدريس شده
گِل آدم چو سرشتند به گاه ازلى
اولين كلمه كه آموخت على بود، على
من حسينم ضربان دل من يازهراست
نقش ديوار و در منزل من يازهراست
***
محرم الحرام
2) منتهى الامال ج 1، ص 52.
3) كد 001
4) عزيزاللَّه خدايى
5) ارضى 020 ن 010
6) كد 001
7) بهرام سياره )پريش(
8) عبدالعلى صادقى
9) كد 001
10) آهنگران 010 ن 022
11) آهنگران 011 ن 022
12) كد 001
13) طاهرى 010 ن 012
14) حماسه حسينى جلد 3، صفحه 104
15) حماسه حسينى، جلد 1، صفحه 171
16) ارضى 012-007 ن 010
17) سبك اول
18) ارضى (010(011 001-007
19) ارضى 014 ن 010
06 - 010 (20
21) ترجمه ارشاد مفيد، ج 2،ص 61
22) عبدالحسين اشعرى
08 001 - 008 (23
24) همان
25) همان
26) منتهى الاامال ج1، ص 581و 582
27) اكبرى 010 ن 016
28) طاهرى 011 ن 012
29) ارضى 016 ن 010
30) حداديان، 011 ن 011
31) شهاب
32) كريمى 011 ن 013
33) حميد شمسى
34) ارضى 014 ن 010
35) حاج منصور ارضى 022 ن 010
36) حاج منصور ارضى 023 ن 010
37) لهوف ابن طاوس
38) حداديان 013 ن 011
39) سبك حاج سعيد خدايان محرم 77)سنگين -تكضرب -واحدو...(
40) شهاب
41) شور سينه زنى
42) شهاب
43) حداديان 014 ن 011
44) حداديان 015 ن 011
45) محمد طاهرى 013 ن 012
46) حداديان012 ش 011
47) ر.ك. منتخب طريحى، مطابق نقل معالى السبطين، ج2، ص170/ سوگنامه آل محمد. ص، 491-492.
48) همان مدرك
49) همان مدرك و حضرت رقيه، على فلسفى، ص 37-45.
50) ترجمهى نفس المهموم، ص 259-260.
51) همان
52) ترجمهى نفس المهموم ص 259-260.
53) واعظى 014 ن 014
54) حسين نيك بختيان
55) حسين نيك بخيان
56) ر.ك. منتخب طريحى، مطابق نقل معالى السبطين، ج 2، ص 170/ سوگنامه آل محمد، ص، 491-492.
57) همان مدرك
58) همان مدرك و حضرت رقيه، على فلسفى، ص 37-45
59) ترجمهى نفس المهموم، ص 259-260
60) همان
61) ترجمهى نفس المهموم ص 259-260
62) منتهى الامال، ج 1 ص 317.
63) معالى السبطين، ميرزا مهدى مازندرانى
64) شهاب
65) ارضى 033 ن 010
66) ارضى 034 ن 010
67) فتحى 010 ن 039
68) كريمى 014 ن 013
69) واعظى 030 ن 014
70) واعظى 031 ن 014
71) واعظى 032 ن 014
72) صائم كاشانى
73) منتهى الامال. كتاب كامل بهايى/ سوگنامه آل محمّد)ص( / خصائص الزينبيه- رياحين الشريعه، ج3/ تاريخ انبياء از آدم تا خاتم /قصص قرآن و زمان حال.
74) سوگنامه آل محمد - محمد محمدى اشتهاردى
75) شاعر آسمانى سبك سوم
76) سبك چهارم
77) سبك چهارم
78) سوگنامه آل محمد - محمد محمدى اشتهاردى
79) سبك اول - حاج منصورارضى
80) سبك دهم
81) سبك نهم
82) زندگى نامه قمر بنى هاشم / خصائص الزينبيه / زندگى نامه ابىعبداللَّه / كبريبت الامر / سوگنامه آل محمد)ص(/ قيام الحسين /منتهى الامال
83) سبك سيزدهم
84) سبك دوازدهم
85) سبك چهارم