حضرت مسلم »عليه السلام

پرتوى از شخصيت مسلم ابن عقيل عليه السلام
مسلم هم سياست علوى را بكار برد يعنى بدون هيچ نوع نيرنگ و اغفالى در كمال صراحت با مردم عمل كرد. نه پولى از مردم گرفت و نه پولى در ميان رؤسا تقسيم كرد.(14)
از كوفيها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر از او وجود نداشت و در عين حال همين مردمى كه 18 هزار نفر بيعت كننده داشتند و 12 هزار نامه نوشته بودند به مجرد اين كه سروكله پسر زياد پيدا شد همه فرار كردند! چرا؟
چون زيادابن ‏ابيه سالها در كوفه حكومت كرده بود. آنقدر چشم در آورده بود. آنقدر دست و پاها بريده بود. آنقدر شكمها سفره كرده بود. آنقدر افراد را در زندانها كشته بود كه اينها به كلى احساس شخصيت خودشان را از دست داده بودند.
لذا تا شنيدند پسر زياد آمد زن دست شوهرش را مى ‏گرفت و او را از پيش مسلم كنار مى ‏كشيد. مادر دست بچه خودش را مى ‏گرفت. خواهر دست برادر خودش را مى ‏گرفت و از مسلم جدا مى‏ كرد.(15)
بى ‏شك مردم كوفه از شيعيان على ‏بن ابیطالب بودند و امام حسين را شيعيانش كشتند. چرا كه اُمويها شخصيت ملت مسلمان را له كرده و بودند و ديگر كسى از آن احساسهاى اسلامى در خودش نمى ‏ديد. اما همين كوفه بعد از مدت سه سال انقلاب كرد و پنج هزار تواب از همين كوفه پيدا شد و قاتلان كربلا را همين‏ها كشتند.


«گداى حسين عليه السلام(16)»
منم كه عمرى ز بينوائى
به درگه تو كنم گدائى
نما زكارم گره گشائى
عزيز زهرا حسين مظلوم
منم كه ماندم در آرزويت
جوانيم رفت به عشق كويت
كه بلكه بينم جمال رويت
عزيز زهرا حسين مظلوم
مريض عشقت شفا ندارد
به غير وصلت دوا ندارد
در انتظارت به وقت مردن
دمى بيائى به ديدن من
سرم گذارى به روى دامن
عزيز زهرا حسين مظلوم
ز درگه خود مرانم اى دوست
عزيز زهرا حسين مظلوم

حسين عليه السلام
خُرم دل آن كس كه عزادار حسين است
از صدق و صفا خادم دربار حسين است
از آتش فرداى قيامت بود ايمن
آن ديده كه امروز گهر بار حسين است
حاجى طلبد كعبه و ما كرب و بلا را
راه حرم دوست ز دربار حسين است
گر هست شما را هوس روضّه رضوان
ما را هوس ديدن رخسار حسين است
من از دل و جان عاشق آنم كه به عالم
او عاشق و دلباخته و يار حسين است
بر تربت ما شمع و چراغى مفروزيد
چون جلوه گر آنجا مه رخسار حسين است
در روز جزا چون ز لحد سر به در آرد
چشمم همه جا در پى ديدار حسين است
روشن بود اين نكته كه خورشيد جهانتاب
يك ذره‏اى از پرتو انوار حسين است
امروز كه هست اين همه آثار ز اسلام
از همت و جانسازى و ايثار حسين است
در باغ ادب گر چه عزيز است
خارى است كه روئيده ز گلزار حسين است(17)


خروج امام از مكه در روز ترويه يعنى روز هشتم ذى الحجه كه روز حركت به مَنى و عرفات است، ارزش تبليغى تكان دهنده ‏ترى از خود اقامت در مكّه داشت. اين پشت كردن به كعبه تسخير شده امويان و حجى كه گرداننده ‏اش دستگاه يزيد مى ‏بود، حجى كه ظاهرش اسلامى و روحش جاهلى بود، نشان داد كه اسلام اين صورت خالى نيست كه خاطره آسوده باشد، بلكه معنى و حقيقت است كه به خطر افتاده است . حماسه حسينى، جلد3، صفحه 339



ايمان به خداى خويش چون داشت حسين
بر قله ‏ى عشق پرچم افراشت حسين
تا حاصل آرزوى خود بردارد
هفتاد و دو دانه در زمين كاشت حسين

مسلم ‏بن‏ عقيل عليه السلام(18)

سفيركربلا

تموم زندگيم مال حسينه
دلم همواره دنبال حسينه
ميا كوفه الا اى زاده‏ى نور
كه از كوفه بود مردانگى دور
ميا كوفه مرامى سرد دارند
به هر كوچه دو صد نامرد دارد
ميا كوفه برو سوى مدينه
كه اينجا پر شده از بغض و كينه
ميا كوفه دلم باشد هراسان
شود گيسوى طفلانت پريشان
ميا كوفه كه شهر ننگ باشد
سلامش بهر مهمان سنگ باشد
ميا كوفه گل پرپر ببينى
شكسته پهلوى اكبر ببينى
ميا كوفه كه قاسم يادگار است
در اينجا كشتن او افتخار است
ميا كوفه علمدارت رشيد است
در اينجا رزق او چشم دريده است
ميا كوفه كه داغت تازه گردد
سرت چون من بر دروازه گردد


بايد علما و روشنفكران و محققان به داد اسلام برسند... و با بصيرت و سياست... دو چهره‏ ها و روحانى نماها و دين به دنيافروشان و قيل و قال كنندگان را از كسوت خود برانند و اجازه ندهند كه علماء سوء و تملق گويان ظلمه و ستمگران، خود را به جاى پيشوايان و رهبران معنوى امتهاى اسلامى بر مردم تحميل كنند.
امام خمينى ره



غريب
مسلم نايب پور زهرا
گشته آواره در كوه و صحرا
كوفه گشته دگر قتلگاهم
بشنو يا سيدى سوز و آهم (يا حسين، يا حسين، ياحسين جان)
اى حسين اى حبيب دل من
كوچه كوفه شد منزل من
كوفه ميا دگر جان زينب
كودكانت مياور دل شب
(يا حسين، يا حسين، ياحسين جان)
بام دارالاماره حسين جان
گشته قتلگه جسم بى‏جان
من ز هجر تو طاقت ندارم
سر به دار عدو ميگذارم
(يا حسين، يا حسين، ياحسين جان)(19)


خبر مرگ مسلم را كه امام حسين عليه السلام شنيد، چشمهايش پر از اشك شد. ولى فوراً اين آيه را تلاوت كرد:
من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهد و اللَّه عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلو تبديلا
فرمود مسلم وظيفه خودش را انجام داد، اكنون نوبت ماست.
حماسه حسينى، جلد 1، صفحه 203


مهمان تشنه
مُرادم، جانم، امام منى، مقتداى منى، رهبر مسلم
مريدم، عبدم، اسير توام، شور و عشق و غمت در سر مسلم
رضاى تو شرط ايمانم
اى حسين جانم (2)
سلام من بر تو از دل و جان، اى پناه جهان ،سر سبحانى
سلامى از شرحه شرحه غم ناله ناله فراق اشك طوفانى
رضاى تو شرط ايمانم
اى حسين جانم (2)
حسينم اينجا ديار بلاست كوفيان همه بد عهد و پيمانند
كسى اينجا آشناى تو نيست دشمنان تو اينجا فراوانند
رضاى تو شرطايمانم
اى حسين جانم (2)
حسينم اى كعبه در قدمت من فداى غمت زين سفر بگذر
مرا هر چند شوق ديدن توست زين سفر بگذر
رضاى تو شرطايمانم
اى حسين جانم (2)
مرا ديشب طوعه داده پناه، بوده خانه او بيت ‏الاحزانم
تو مى‏ آئى سوى كوفه و شد اشك خجلت من همدم جانم
رضاى تو شرطايمانم
اى حسين جانم (2)
كه مهمان را تشنه ديده چنين ميزبان بَرَدَش سوى قربانگاه؟
به قتل من خيره چشم همه چشم من به شما ديده‏ ام بر راه(20)


مسلم دلخسته

من مسلم دل خسته‏ ام ياابن ‏الزهرا(2)
مهمان دلشكسته ‏ام ياابن ‏الزهرا(2)
تنها ميان كوچه‏ ها يا ابن‏ الزهرا
گويم به صد شور و نوا يا ابن ‏الزهرا
در كوفه سرگردان منم يا ابن‏ الزهرا
بر خوان غم مهمان منم ياابن ‏الزهرا
از من بگو باد صبا يا ابن ‏الزهرا
با زاده خيرالنساء ياابن‏ الزهرا
از شهر كوفه كن حذر ياابن ‏الزهرا
مَنما تو آهنگ سفر يا ابن‏ الزهرا

كوفه بى وفا
خدايا شهر كوفه كربلا شد
دگر مسلم فدا شد(2)
غريب كوفه مهمان خدا شد
دگر مسلم فدا شد
كوفه ميا حسين جان كوفه وفا ندارد
دختر تو رقيه تاب بلا ندارد
كوفه ميا كوفه ميا
يا خامس آل عبا
شد كوفه كربلايم
در شور و در نوايم

از غزوه بدر واحد و جنگ حنين تا موته و احزاب و تبوك و صفين
بود نه قوام دين ولى رايت حق برپاست ز انقلاب خونين حسين


امام زمان (عج)
اى نام زيبايت قرين با اشك هجران
اى غايب حاضر ميان قلب ياران
اى ميهمان دائمى اين دل ما
يادت نگين حلقه هر محفل ما
هر لاله محزون تو را مى ‏خواند اى يار
داغت هميشه كنج دل مى‏ ماند اى يار
ما در غبار جستجويت بس اسيريم
خاك رهت را با مژه يكسر بگيريم
بر خاك كوچه جاى پايت را بجوييم
با شبنم چشمان‏تر راهت بشوييم
شايد بيايى اندر اين غمخانه ‏اى دوست
ماه محرم با حضور يار نيكوست
صاحب عزايى و ببايد خود بيايى
تا كه مصفّا مجلس جدّت نمايى

حضرت مسلم
من كه در كوفه بى كس و يارم
بر امام خود اشك غم بارم
كوفيان عهد ترا يكباره بشكستند
از براى قتلم اى مولا كمر بستند
سيّدى مولا سيدّى مولا
اندر اين كوفه بى كس و يارم
يابن عم بهرت اشك غم بارم
گربيايى كوفه گلهايت شود پرپر
قاسم و عبداله و هم اكبر و اصغر
سيّدى مولا سيدّى مولا
كوفيان درب خانه ‏ها بستند
رأسم از سنگ كينه بشكستند
از پى قتل من بى ‏كس كمر بستند
عهد و پيمان ترا يكباره بشكستند
سيّدى مولا سيدّى مولا
من كه از بهرت ديده‏تر دارم
از شهيدى خود خبر دارم
از سردارالاماره پيكر من را
مى ‏كشندم در ميان كوچه ‏ها فردا
سيّدى مولا سيدّى مولا
بسكه در كوفه بى‏ كس و يارم
طوعه گرديده ميهماندارم
من كه بر تو حجّت حق اقتدا كردم
كودكانم را به راه تو فدا كردم
سيّدى مولا سيدّى مولا

ميهمانى به خانه طوعه

اين لحظه طوعه متوجه شد اين همان مسلم نماينده ى ابى ‏عبداللَّه الحسين عليه السلام است در را بر روى او گشود و او را به آغوش خانه برد و با احترام و تجليل، براى مسلم غذا آماده كرد، ولى حضرت از خوردن امتناع كرد، مقدارى از شب را خوابيد و سپس براى عبادت برخاست، طوعه وقت اذان صبح آب تهيّه كرده تا مسلم وضو بگيرد، عرض كرد مولاى من امشب را بيدار بوديد و هيچ نخوابيديد فرمود: چرا مقدارى خوابيدم و در عالم خواب عموى بزرگوارم على عليه السلام را در خواب ديدم كه به من فرمود: العجل العجل. مسلم زود عجله كن نزدما بيا بگمانم امشب آخرين شب حيات من بود، وضو گرفت و نماز خواند كه ناگه صداى هجوم آوردن لشكر دشمن را بگوش شنيد كه خود را آماده كرده براى دفاع اين خبردار شدن لشكر از جايگاه مسلم 7 در اثر گزارش بلال پسر طوعه كه براى فرماندارى كوفه بُرد، داير بر اين كه مسلم بن عقيل در خانه‏ى ماست، خانه را به محاصره درآوردند و عاقبت با آن همه شجاعتى كه از مسلم بن عقيل ديدند به او امان دادند و با مكر و خدعه بكار بردن او را دستگير كردند و به دارالاماره نزد ابن زياد بردند كه در اينجا برخورد خشونت بار و گفتگوى زيادى بين او و ابن زياد ردّ و بدل شد.
جملاتى كه براى آن ظالم غير قابل تحمل بود اينجا بود كه دستور قتل مسلم بن عقيل را صادر كرد. همين كه براى كشتن او را برفراز دارالاماره بردند در حالى كه زبانش بذكر خدا گويا بود، سر نازنين او را از بدن جدا كردند، آن سر را بر زمين افكندند و بدنبالش پيكر مباركش را از بالاى دارالاماره در ميان كوچه ‏هاى كوفه پرتاب نمودند.(21)
شهادت‏ مسلم ‏بن ‏عقيل روز چهارشنبه ‏نهم ‏ذيحجّه بود، اشعارى‏ كه‏ ذيلاً ملاحظه مى ‏كنيد مضمون پيامى ‏است كه براى ‏پسرعمويش ‏امام‏ حسين‏ عليه السلام ‏فرستاده ‏است.(22)


بام دارالاماره
مرا بردند در دارالاماره
بس آزردند بر دارالاماره
همه افسرده حال از گفتن من
همه اندر مقام كشتن من
پسر عمو، مبادا كوفه آيى
كه باشد كوفيان را بى ‏وفايى
اگر آيى تو را تنها گذارند
به پيش دشمنانت واگذارند
ز كوفى بى ‏وفاتر من نديدم
كه من شهرى همه دشمن نديدم
سلامم را رسان بر اكبر خود
به عبّاس و به عون و جعفر خود
پسر عمو بيا فكرى دگر كن
ز كوفه آمدن صرف نظر كن(23)


گلهاى زهرا (24)
گلهاى زهرا گرديده پرپر
خون بارد از غم چشم پيغمبر
مسلم آن يار باوفاى دين
سَرْ به فرمان ناخداى دين
پيك مولايش رهنماى دين
خورده از جور كوفيان خنجر
گلهاى زهرا گرديده پرپر
خون بارد ازغم چشم پيغمبر
آن، گل باغ خوش بوى ايمان
لاله دين و حامى قرآن
نور چشمان سيد خوبان
شبه پيغمبر اى على اكبر
يادگار آن سيد والا
جان فدا كرده در ره داور


شهادت حضرت مسلم (25)
شب است و كوچه ‏هاى كوفه تاريك
غروب عمر مسلم گشته نزديك
الا اى كوچه ‏ها حالم تو دانى
سلامم را به زينب مى ‏رسانى
ميادر كوفه‏اى فرزند زهرا
پسر عمت شده تنهاى تنها
به دور كوچه‏ هاى شهر كوفه
بريزد امشب از چشمم شكوفه
اگر بينى كه در آه و فغانم
سپردم من به دشمن كودكانم
ولى در آسمانت اخترى هست
ز من در كاروانت دخترى هست
بجاى من تو اى دختر ز بابا
بزن تو بوسه بر آن طفل تنها


سفير حسين
عاشق فرزند زهرا مسلمم
جان نثار راه مولا مسلمم
اين چنين عاشق نديده روزگار
تا به پاى خود رود بر روى دار
تير غم را بر دل زارم زنيد
عاشقم عاشق مرا دارم زنيد
مى ‏كنم جان با غمت سودا حسين
يا حسين و يا حسين و يا حسين
كوچه گردم من و كوفيان
تشنه زخم شمايم كوفيان
سينه ‏ام را بحر طوفانى كنيد
عاشقى را تشنه قربانى كنيد
مى‏ كنم جان با غمت سودا حسين
يا حسين و يا حسين و يا حسين
اى كه از من بال و پر بشكسته ‏اى
از چه ديگر دستهايم بسته ‏اى
واكن اين دست ز كار افتاده را
تا بنوشم از شهادت باده را
مى ‏كنم جان با غمت سودا حسين
يا حسين و يا حسين و يا حسين

روضه مولا مسلم
يك تنه آقا مسلم بن عقيل يك شهر دشمن داره، هى از اين ، از اين كوچه به آن كوچه، در يك كوچه بن بست تكيه داده پير زنى كنار در خانه ‏اش به انتظار پسرش ايستاده صدا مى ‏زند مادر اگر ميشه يك ظرف آب براى من بيارى طوعه آب آورد، نوش جان كرد. طوعه ظرف آب را به درون خانه برد و برگشت ديد آقا مسلم كنار ديوار ايستاده صدا زد آقا چرا نمى ‏روى؟ زن و بچه ‏هاى شما دل نگران شمايند، ناراحتند چشم انتظارند، يه وقت صدا مى ‏زند مادر من غريبم من منزل و مأوايى ندارم من بى ‏پناهم آخه من غريب مسلم‏بن عقيلم
در كوفه غريبم منو و كاشانه ندارم گويى بروم خانه، ولى من خانه ندارم
صدا زد كجا برم، در خانه كه را بزنم، من پسر عموى حسينم، من مسلم آواره وطنم من بى ‏خانمانم.(26)

مسلم
نه سردارم نه سامانى اى جان مادر مرا سامان بده‏اى جان مادر
منم مسلم فرزند عقيلم به دست كوفيان من اسيرم

مسلم را كشتند در كوفه خبر رسيد به امام حسين آقا جان مسلم را در كوفه شهيد كردند يه وقت فرستاد دو تا دختر بچه‏ هاى مسلم را آوردند، آقا امام حسين آنها را نوازش ميكنه دست محبت بر سرشان مى ‏كشه، يه وقت اين بچه‏ هاى با معرفت صدا زدند آقا جون حسين جان طورى ما را نوازش مى ‏كنى مثل اين كه ما يتيم شديم. در اين لحظه اشك‏هاى حسين جارى شد فرمود: بچه ‏هاى من ناراحت نباشيد من پدر شمايم. اما اون لحظه ‏اى كه امام حسين مى‏ خواست وارد ميدان بشه آن دختر نازدانه ‏اش اومد ركاب اسب بابا را گرفت صدا زد بابا جون وقتى مسلم شهيد شد، دست نوازش بر سر دخترانش كشيدى اما اگر من يتيم بشم كى دست نوازش بر سر من مى ‏كشه.

آخ يتيمى درد بى‏ درمان يتيمى
يتيمى خوارى طفلان يتيمى
الهى طفل بى ‏بابا نباشد
اگر باشد درين دنيا نباشد

عبد خدا(27)
مسلمم و عبد خدا، سفير مير اوليا
رساندم از صدق و صفا، پيام يار آشنا
پيك اميد رحمتم، فدايى ولايتم
كوفه شكسته بيعتم، امان از اين جور و جفا
شهر شده ز من جدا، غريب و بى ‏كسم خدا
نمانده يك يار مرا، بعد فريضه ‏ى عشا
محنت و غم كشيده ‏ام، زخم زبان شنيده ‏ام
هر چه به كوفه ديده ‏ام، ياد تو بودم اى شها
در اين ديار بى ‏وفا، ميا عزيز مصطفى
كه بشكند عهد تو را، كوفه كجا وفا كجا
سرم جدا از تن شده، برلبم اين سخن شده
ذكر نماز من شده، حسين من كوفه نيا
به نوكرت كن مددى، تو عشق من تا ابدى
نمى ‏تواند احدى، از تو كند مرا جدا

حضرت مسلم (28)
تو هستى مذهبم، الا اى نور عين(2)
شده ذكر لبم، ميا كوفه حسين
واى واى از بى ‏وفايى
واى واى از اين جدايى(2)
كوفه كجا دارد وفا
مهمان خود سازد فنا(2)
حسين من كوفه ميا (4)

براى من تويى، همه داروندار(2)
شده از عشق تو، سرم به روى دار
واى واى از شهر غربت
واى واى از رنج و محنت(2)
شد يار سردار تو
قربانى خونبار تو (2)
حسين من كوفه ميا (4)
چو كوفه يك شبه، شكسته بيعتش
نمودم يادى از على و غربتش
واى واى از ناله در چاه
واى واى از داغ جانكاه
ميا به حق مادرت
آخر جدا گردت سرت
حسين من كوفه ميا (4)


ياابا عبداللَّه
من سفير پسر فاطمه زهرايم(2)
ميهمان ستم كوفه بى پروايم
ميزبان خصم من است
عهد و پيمان شكن است (2)
يا ابا عبداللَّه ياابا عبداللَّه (3)
قطره قطره چكد از لعل لبم خون دلم
گويد اين خون دلم كوفه ميا مولايم
پور حيدر برگرد
جان اصغر برگرد(2)
يا ابا عبداللَّه ياابا عبداللَّه (3)
كوفه آماده شده آب ببندد بر تو(2)
لب خشكيده من شاهد اين آوا است
كوفه قحطى وفاست
جلوه كرببلاست(2)
يا ابا عبداللَّه ياابا عبداللَّه (29)(3)


حضرت مسلم
امشب ميون كوچه ‏ها
اى خدا ، اى خدا اى خدا
گرفته غم دست مرا
اى خدا ، اى خدا اى خدا
تاب و توان رفته دگر ز دستم
شيشه ‏ى دل به سنگ غم شكستم
دل به كسى جُز به خدا نبستم
تنها در اين ظلمت شب نشستم
اى كوفيان مهمان نوازى اينه
رسم پذيرائى مگر چنينه
دشمن من نشسته در كمينه
قسمت مسلم گوئيا همينه
قيام من براى حفظ دينه
درها برويم بسته‏اند
الهى ، الهى، الهى
قلب مرا شكسته ‏اند
الهى ، الهى ، الهى
كوفه ميا كوفه صفا نداره
جُز غم و اندوه بلا نداره
دين خدا قدر و بها نداره
درد دلم هيچ دوا نداره
كوفه ميا خورده گره به كارم
سر بروى زانوى غم گذارم
ناله كند اين دل بيقرارم
مهر ترا درون سينه دارم
جان به ره عشق تو من مى ‏سپارم

حضرت مسلم
كوفه ‏اى شهر غم
تنهاى تنهايم
مانده ام سرگردان
عاشق فردايم
بشكسته بال و پرم
از يارم بى ‏خبرم (2)
ميهمانم ولى
آشيانم كجاست
مونس و يار من
بازار و كوچه ‏ها ست
بشكسته بال و پرم
از يارم بى‏ خبرم (2)
بر غربتم عدو
نظاره مى ‏كند
گريه بر احوالم
ستاره مى ‏كند
بشكسته بال و پرم
از يارم بى ‏خبرم (2)
اى خصم دون بيا
عاشق شمشيرم
در راه حفظ دين
تسليم تقديرم
بشكسته بال و پرم
از يارم بى ‏خبرم (2)
اين شب تار من
كى سحر مى ‏شود
از كشتنم حسين
با خبر مى ‏شود
بشكسته بال و پرم
از يارم ‏بى ‏خبرم(30)(2)

شهربى ‏وفا(31)
كوفه شهر بى ‏وفاهاست
چون مدينه خصم زهراست
توى كوچه ‏هاى خاكيش
مسلمت غريب و تنهاست (3)
بيا به كوفه و ببين يابن‏ الزهرا
تنم شده نقش زمين يابن ‏الزهرا (2)
])يابن ‏الزهرا (2)[ (4)
كوفه عهد شو شكسته
دل به كينه تو بسته
براى كشتن مهمون
كوفه منتظر نشسته(2)
حسين من كوفه ميا يابن ‏الزهرا
كه مى ‏شود سرت جدا يابن‏ الزهرا (3)
])يابن‏ الزهرا (2)[ (4)
بر سر دارالاماره
مى‏كنم با تو اشاره
شده آسمون چشمام
از غم تو پُر ستاره (3)
تموم زندگيم فدات يابن‏ الزهرا
فداى اشك بچه‏ هات يابن ‏الزهرا(2)
])يابن‏ الزهرا (2)[ (4)

كوچه گرد غريب
كوچه گرد شهر پر درد
چهره پر غبار و پر گرد(2)
زير لب به ناله گويد
اى گل فاطمه برگرد(2)
در كوى غم كوفه و بردار بلايت
پر مى ‏كشم اى زاده‏ى زهرا به هوايت (2)
اى مذهب و پيمانم، جانم گل زهرا
اى مصحف و قرآنم، جانم گل زهرا
اى غم زده مهمانم، جانم گل زهرا
من بى ‏تو پريشانم، جانم گل زهرا
گفتم كه بيا جانم، جانم گل زهرا
ز اين گفته پشيمانم، جانم گل زهرا جانم گل زهرا، جانم گل هزرا، گل زهرا گل زهرا

كوفه بسته خانه‏ هايش
زير پا نهد وفايش (2)
با تمام بى ‏حيايى
مى ‏زند سنگ جفايش (2)

گل زهرا(32)
اگر لحظه‏ ى جان دادن خود در گله هستم
من ياد غم بى ‏كسى قافله هستم (2)
اى پير خراباتم، جانم گل زهرا
اى ذكر مناجاتم، جانم گل زهرا
اى نور سماواتم، جانم گل زهرا
اى قبله ‏ى حاجاتم، جانم -گل زهرا
شد وقت ملاقاتم، جانم گل زهرا
شد هر دو جهان ماتم، جانم گل زهرا
جانم گل زهرا، جانم گل زهرا، گل زهرا گل زهرا


شرار عشق(33)
سفير كاروان حسين
مسلم زارم
به راه عشق مولاى خود
بر سر دارم
غريب كربلا ميا كوفه دگر
بجان مادرت تو بگذر زين سفر
حسين جانم حسين (3)
برويم مى ‏زنند سنگ كين
ز بام هر كوچه
چنين ميهمان نوازى كند
ز ميهمان كوفه
غريب كربلا ميا كوفه دگر
بجان مادرت تو بگذر زين سفر
حسين جانم حسين (3)
مياور هم رهت كودكان
اى گل زهرا
كه پرپر مى‏شوند نو گلانت
در اين صحرا
غريب كربلا ميا كوفه دگر
بجان مادرت تو بگذر زين سفر
حسين جانم حسين (3)

حضرت مسلم
نباشد يكنفر، كه گردد ميزبان
نباشد خانه ‏اى، براى ميهمان
سكوت كوچه‏ ها، زند آتش مرا
كه گويم دم به دم، حسين كوفه ميا
يابن‏ الزهرا ميا حسين، يابن ‏الزهرا ميا حسين (2)
دلم خواهد شوم براهش غرقه خون
نبينم پيكر، حسين را لاله گون
به هر جا ميروم، ندارم آشنا
كه گيرم جرعه ‏اى، بنوشم از شما
يابن ‏الزهرا ميا حسين، يابن ‏الزهرا ميا حسين (2)
وفا و معرفت، برفته زين مكان
نباشد ذره ‏اى، ميان كوفيان
در اين كوچه فقط، به فكر زينبم
كه مى ‏آيد خزان، بسوى كاروان
يابن ‏الزهرا ميا حسين، يابن ‏الزهرا ميا حسين (2)
السلام عليك يا مسلم ابن عقيل ع

حضرت مسلم
كوفه ميا حسين، كوفه ميا حسين، كوفه ميا حسين (2)
من مسلمم چنين، در كوفه مانده ‏ام، در كوفه مانده‏ ام
از بهر رهبرم، مرثيه خوانده ‏ام، مرثيه خوانده‏ ام
ذكر لبم كنون، گرديده زمزمه، گرديده زمزمه
مولا ميا ميا، فرزند فاطمه، فرزند فاطمه كوفه ميا حسين، كوفه ميا حسين، كوفه ميا حسين (2)
در كوچه كوفيان، قلبم شكسته ‏اند، قلبم شكسته ‏اند(2)
شب درب خانه ‏ها، بر من ببسته‏ اند، بر من ببسته ‏اند(2)
روح نماز من، اى سوز و ساز من، اى سوز و ساز من
كوفه ميا حسين، كوفه ميا حسين، كوفه ميا حسين (2)

يا حسين(34)
مسلمم نائب پور زهرا
گشته ‏ام آواره ‏ى كوه و صحرا
كوفه گشته دگر قتلگاهم
بشنو يا سيّدى سوز و آهم
يا حسين يا حسين يا حسين جان
اى حسين، اى حبيب دل من
كوچه‏ ى كوفه شد منزل من
كوفه ميادگر جان زينب
كودكانت مياور دل شب
يا حسين يا حسين يا حسين جان
بام دارالاماره حسين جان
گشته قتلگه جسم بى‏جان
من ز هجر تو طاقت ندارم
سر به دار عدو مى ‏گذارم
يا حسين يا حسين يا حسين جان
كوفه هرگز وفايى ندارد
غير ظلم و جفايى ندارد
جسم من را به هر سو كشاند
داغ من بر دلت مى ‏گذارد
يا حسين يا حسين يا حسين جان

حضرت مسلم
اى كه عشق توأم بسته به زنجير بلا
بشنو آواى غريبى منو و كوفه ميا
حسين ميا به كوفه
كوفه وفا ندارد(2)
كوفى بى مروّت
شرم و حيا ندارد(2) گر چه خواندند بيايى تو در اين شهر ولى
مى ‏توان خواند ز چشمان همه بغض على
حسين ميا به كوفه
كوفه وفا ندارد(2)
كوفى بى‏مروّت
شرم و حيا ندارد(2) ميزبانند و دلم خسته ز همدرديشان
بى‏ وفايى، خجل از اين همه نامرديشان
نيست يارى كه دلم شاد كند در بر خويش
بر سر شانه‏ ى ديوار گذارم سر خويش
كوچه ‏ها خالى و اين شهر عجب دلگير است
رونق كوفه به بازار سنان و تير است
همه با آل على با دل و جان بستيزند
از سر بام به روى سرم آتش ريزند
نه كه مردان و زنان بر دل من چنگ زنند
كودكان هم ز سر بام مرا سنگ زنند
حسين ميا به كوفه
كوفه وفا ندارد(2)
كوفى بى ‏مروّت
شرم و حيا ندارد(2)

ميا كوفه
گل زهرا ميا كوفه، گل زهرا ميا كوفه (2)
به شهر كوفه پُر دردم، ميان كوچه مى‏ گردم
نمى‏ خواهم كه از خجلت، دگر سوى تو برگردم
شكسته قلب پرخونم، شبيه نيل و جيحونم
تو سرگردان در صحرا، من از هجر تو مجنونم
الا اى زاده ‏ى حيدر، بيا در كوفه و بنگر
به روى دار عشق تو، طرفدارت شده بى‏سر
زداغت آتشينم من، ببين نقش زمينم من
چنين جان داده ‏ام تا كه، عزايت را نبينم من
فدايى تو گرديدم، زاندوه تو رنجيدم
كمى از غربت حيدر، به شهر كوفه را ديدم
به يارى من تنها، همه بستند درها را
به خاك كوچه افتادم، ببردم نام زهرا را
به شهر شب چو مهتابم، به ديدار تو بى ‏تابم
كشيده بر زمين جسمم، كه خاك پاى اربابم

***
شب شد و نيست مرا مونس و يار
تكيه دادم دل شب بر ديوار
شمعم و شعله من آه من است
غم دلدار به همراه من است
كيست تا اين دل شب را دهد
نامه‏ اى كه برطرف شاه دهد
خواهشى مى ‏كنم اى اهل ريا
گر چه در كيش شما نيست وفا
بدنم را به سردار بَريد
سر من بر سر بازار بريد
همگى بر بدنم تير زنيد
به تنم نيزه و شمشير زنيد
هر چه خواهيد مرا سنگ زنيد
ليك يك سنگ به زينب نزنيد
يا حسين، يا حسين يتيم نايب توييم
يا حسين يا حسين، بين خون طالب توييم
جان مى ‏دهيم مانند تو با كام عطشان
نواى ما زير خنجر گشته حسين جان
»يا سيدى يا سيدى مولا حسين جان«
اسيرى بر دست بسته‏ى زينب
نديدى قد شكسته‏ى زينب
جاى سيلى بنگر به روى چهره ‏ى ما
شكر خدا آخر شديم همرنگ زهرا
ميزبان بى‏ حرمتى كرده به ما
ميهمان شديم به تيغ اشقيا
دست و پا مى زنى به روى خاك صحرا
بريده سر شدى چونان عزيز زهرا
مدينه مادرِ ما منتظر است
خدايا از طفلانش بى ‏خبر است
گر بداند كه شده‏ايم بريده حنجر
مانند ام‏البنين زند به سينه و سر
»يا سيدى يا سيدى مولا حسين جان«
***
 من از كرب و بلا تشويش دارم
غم و غصه ز ياران بيش دارم
همين جا پيش تو مى ‏ماندم اى كاش
دلى از خاطراتت ريش دارم
 

 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.